تلویزیون «سلیقه» و «نگاه» مخاطب را تنزل میدهد

میزگرد تخصصی نقد و بررسی «سریال دلنوازان» بهمیزبانی خبرگزاری فارس با حضور کارشناسان آقایان «مهدیبنکدار» و «احمدرضا داوری» و با اجرای «حمیدرضا منتظری»، عصر دوشنبه گذشته در جمعی از خبرنگاران استانقم برگزار شد.
ترجمه در غلط، غلط در ترجمه!

یکی از مشکلات فعلی در حوزه نشر «داستانکوتاه»، مبتنی بودن این حوزه بر «ترجمه» آثار خارجی است؛ عموم ناشران فعال در حوزه ادبیات، معمولاً تمایل به چاپ آثاری دارند که ترجمه میشوند، و دلیلش این است که چاپ این آثار بسیار ارزان قیمت است، اما غافل از اینکه لطمات فراوانی را به فرهنگ ما و به مخاطب ما وارد میکند. چراکه اینکار باعث میشود در خیلی از زمینهها فضای رشد به تعویق بیفتد.
صراحتاً میگوییم که خیلی از آثار که ترجمه و چاپ میشوند، هم متن و هم تصویرش را خود ما بهتر میتوانیم تولید کنیم. البته خیلی از آثار خارجی هم ترجمه و خواندنشان واجب است؛ بهلحاظ آشنایی با ادبیاتروز. اما تنها تعداد محدودی از آثار فعلی واجد این شرایط هستند! و اغلب آثار موجود در بازار تنها برآوردهکننده اهداف مالی ناشران داخلی است. مسئله اصلی این است که به سمت واردات رفتهایم. راه حلی که به نظر میرسد ایجاد سهمیه است؛ اینکه ناشران حوزه «داستانکوتاه» در ازای چاپ هشت کتاب داخلی بتوانند دو کتاب ترجمه را چاپ کنند!
البته باور داریم که در زمینه «رمان نوجوان» در حد خارجیها نیستیم؛ اما در زمینههای دیگر، در «داستان کوتاه نوجوان» و در داستان و تصویرگری «کتاب کودک» چیزی از آنها کم نداریم. در این زمینهها حتی قادر به رقابتیم. اما بحث ما بحث کیفیت نیست؛ بحث اقتصادی است. ناشر انگار برایش صرف نمیکند آثار داخلی را منتشر کند. باید زمینه را فراهم و برای مخاطب بستر مناسبی را ایجاد کنیم تا در چنین پروسهای استعدادهای خودمان را کشف کنیم.
این مسیر احتیاج به برنامهریزی بلند مدت دارد. باید ببینیم که امروز برایمان مهم است یا آینده. اگر نگاه بلندی داشته باشیم قطعاً چارهای مناسب پیدا خواهد شد.
در جهان تعداد زیادی ناشر کوچک وجود دارد که با سرمایههای کم کتابهای خوبی منتشر میکنند. باید به این سمتوسو برویم. امروز ناشران بسیاری داریم که ناشایست مجوز نشر گرفته اند؛ که کار اصلی شان نشر نیست! و دغدغه کتاب و فرهنگ ندارند! اینها باید تعطیل شوند و از ناشران واقعی حمایت شود. در این صورت اگر از ناشران واقعی حمایت شود آنها هم به سمت کشف استعدادها و نویسندههای خلاق خواهند رفت و در نهایت ادبیات ما رونق خواهد گرفت؛ فرهنگ ما بسیار به این موضوع وابسته است.
اعتراض به هیئت داوران چهاردهمین هفته فیلم قم!

آیینپایانی «چهاردهمین هفتهفیلم، عکس و فیلمنامه» انجمن سینمایجوانقم هفتهگذشته درحالی بهپایان رسید، که اعتراضشدید جمعی از فیلمسازاناستان درباره برگزیدگان بخش مسابقه «فیلمکوتاه»، را بههمراه داشت.
«چهاردهمین هفته فیلم، عکس و فیلمنامه»، بههمت ادارهکل فرهنگ و ارشاد اسلامیاستان و انجمن سینمایجوانقم، در بخشهای رقابتی مسابقه «فیلمکوتاه»، «فیلمنامهکوتاه»، «پوستر فیلم» و «عکس» از 26 تا 30 مهر در «تالارغدیر» (جنب اداره کل ارشاد استان)، و همچنین بهطور همزمان در نگارخانه فرهنگ (طبقه تحتانی اداره ارشاد شهرستان) برگزار شد، که پنجشنبهشب هفتهگذشته باحضور جمع قابلتوجهی از مسئولینفرهنگی و فیلمسازان و سینماگران استان در مراسماختتامیه این جشنواره، بهکار خود پایان داد.
اما نکته مورد توجه پیرامون حاشیههای این اتفاق فرهنگی استانی، اینست که از بدو پایان مراسم اختتامیه و اعلام آراء نهایی هیئت داوران «قمی» بخش «مسابقه فیلمکوتاه» این جشنواره، اعتراض شدید جمعی از فیلمسازان استانقم مطرح شدهاست، و همچنین تا کنون در محافلسینمایی و ارگانهای فرهنگی استان ادامه دارد؛ اعتراضی که بهحق یا ناحق، کمییت و کیفیت معیارهای چینش هیئت داورن، و بالطبع انتخابهای هیئت داوران بخش فیلم «چهاردهمین هفته فیلم... قم» را زیر سئوال بردهاست، و متاسفانه تاکنون واکنشی قانعکننده و مستدل از سوی نماینده این هئیت پنجنفره را دریافت نکرده است.
برهمه کارشناسان و فیلمسازان و مدیران پرواضح است، «هفته فیلم...» در استانقم تنها جاييست كه فيلمسازان فعال در عرصه فيلم كوتاه ميتوانند آثار خود را در آن بهنمایش گذاشته و مخاطبان خود را پيدا كنند؛ جشنوارهايی که میزبان تولید سالانه 120 فيلمکوتاه استان میباشد و شاید در برخی موارد تنها مکانی باشد که بعضی آثار فقط یکبار و فقط یکبار درآن بهنمایش درمیآیند، که این اتفاق تاثیرگذار، نتیجه تلاش و همت و تدبیر انجمنسینمای جوانانایران-دفترقم میباشد.
اما در مقابل، بهاعتقاد فیلمسازان معترض به «آراء ناعادلانه» هیئت داوران بخش فیلم، نگرش «هیئتداوران» این جشنواره استانی نباید تحت تاثیر رویکردی سادهطلب، ناصحیح و مغرضانه پیرامون ارزشگذاری براساس سطح هنری-سینمایی شرکتکنندگان و در مقابل توقعی که از آنان و آثارشان دارند(!)، برگزیدگان و منتخبین مورد علاقهشان(!) در بخش فیلم را انتخاب کند، و براساس این اشتباهفاحش مخاطبان فهیم، فیلمسازان حرفهای و شرکتکنندگان خود را از دست بدهد، و حتی متاسفانه زمینه «یاس» و «ناامیدی» هنرجویان نسلجوان این عرصه را فراهم کند؛ و درنهایت وضوح ابهامآلود آفریدهشده، «تقدس»* این معرکه را زیر ذرهبین بگذارد...!
«چهاردهمین هفته فیلم، عکس و فیلمنامه» استان با آنهمه هیاهو و غوغا در حالی بهپایان رسید، که در آیینپایانی این اتفاق سینمایی استانی، جمعی از اهالی و میراث سنگین(!) عرصه تئاتر استان، در کنار تعدادی از سینماگرانقم بهروی سن اختتامیه این جشنواره رفتند(!) و مورد تشویق مدعوین و مسئولین قرار گرفتند؛ اما... اما تعدادی از فیلمسازان استان همچنان منتظر و مستمع نشستهاند، تا شاید روزی فرا رسد و نمایندهای از هیئت داوران قمی بخش مسابقه فیلمکوتاه چهاردهمین هفته، در نشستی موثر، معقولانه و کارشناسی، و باحضور فیلمسازان منتخب و نامنتخب، و همچنین مسئولین مربوطهای که اعتماد و اعتبارشان را به میان کشیدند، نکتهای چند درباره معیار و متر(کوتاه یا بلند؟!) بهمیدان آوردهشان، لب به سخن بگشاید و... و دوباره فیلمسازان را، حس اطمینان و دوستی هدیه دهند.
پینوشت: *تقدس (اثر منتخب و موردعلاقه! هیئتداوران قمی چهاردهمین هفته در بخش فیلممستند)
اینجا هنوز چراغی روشن است!*

وقتی قلمخشک تصمیم بگیرد در دستناتوان بچرخد و بخواهد نقش چند جملهواره پیرامون «یک اتفاق ساده»* اما ارزشمند را بر صفحهای از کاغذ ترسیم نماید، و وقتی آن «اتفاق» پیشرو درنظر تنها یک رویداد «بیاهمیت» و «معمولی» و «روزمره» قلمداد نگردد، و وقتی عدم وجود و حضور و بروز آن اتفاق، احساس نبودن و نداشتن و هیچی را در درون ایجاد کرده باشد و روزبهروز هم بر آن افزوده باشد، صاحبقلم را باکینیست که خوشحالیهای کودکانه بهتحریر درآمدهاش، چهوجهه و چهصورت و چگونه شمایلی را از وی متجلی خواهند ساخت؛ چراکه بنا دارد دیدگانخسته را بسته نگاه دارد و در نهایت قناعت «غیرخود خواسته»اش، بههمان چشیدن لذت «ساده» و شعف کودکانهاش اکتفاء کند و چندصباحی را مستانه و سرخوش بگذراند.
برگزارشدن «چهاردهمین هفتهفیلم، عکس و فیلمنامه» در انجمن سینمای جوانقم پس از یکسال وقفه، آگاهانه یا ناآگاهانه، دوگونه احساس نهچندان مشابه(!) را با خود بههمراه دارد؛ نخست بهمیزان قابلتوجهی شادیآفرین و امیدبخش و خوشحالکننده است، چراکه دوباره «احساس» میکنیم «هنرسینما» هنوز دارد در این شهر و دیار نفس میکشد و ضرباناش در بین فیلمسازان شهرمان«قم» میتپد، و احساسی مطلق از شور و شادی و سرور را فرآهم میکند.
برگزارشدن «چهاردهمین هفته فیلم...» در این برهوت حمایت از «سینما»، البته بههمان میزانهم «حس» گنگ و مبهمی از «غم» را فراهم میسازد؛ احساسی مستأصل از اینکه چرا اصلاً باید برگزارشدن همین «هفته فیلم...»، تا این شدت، این میزان غیرمعمول خوشحالی و سرمستی را برای ما فیلمسازان و علاقهمندان «سینما» بههمراه داشته باشد، و اینکه چرا متاسفانه حمایت از «سینما» در شهرقم باید محدود به برگزارشدن همین «هفته فیلم...» شده باشد، و اینکه چرا «فیلمسازان آزمون پسداده» شهرقم، هنوز در نظر «مدیران» و «مدبران» و «مقسمان» حمایتکها، مورد شناخت و ارزیابی و حمایت واقع نمیگردند؟!
اما، روشن است پیکره و مجموعه «انجمنسینمایجوان» با سالها تلاش مستمر و مقاومت در این کویر، توانستهاست نقش بهسزایی را در جریان جاری تولید و نمایش «فیلمکوتاه» استانقم پیدا کند؛ و «هفته فیلم...» نیز آیینهای است تمام قد در دستان «انجمنسینمایجوان»، که مقابل رنگینکمان «جوانههای سینما» در استان میایستد و دورنمایی از تمام بضاعت و داراییهای این فیلمسازان را باز میتاباند.
«هفتهفیلم...» برای من و فیلمسازان همنسلم، «یک اتفاق ساده»* اما ارزشمند محسوب میگردد؛ اتفاقی که با هربار رخدادنش دوباره گردهم میآییم، چشم به پردهنمایش میدوزیم، از تماشای آثار همدیگر لذت میبریم، به «سینما» عشق میورزیم و میآموزیم.
* پی نوشت: اینجا چراغی روشن است (فیلمی از رضا میرکریمی) / یک اتفاق ساده (فیلمی از سهراب شهید ثالث)
بحران جدی «آموزش» نیازمند توجه مسئولان است...
گسترش و نیاز بشر، در برقراری و ایجاد ارتباط با جوامع مختلف «غیرهمزبان» خود -که این نیاز ثمره تکنولوژیهای دستساخته همین «بشر» قرناخیر محسوب میگردد- بدونتردید امروز، دیگر از مرز «داد و ستد تجاری»، انتقال دستاوردهای «علمی»، «پزشکی» و قوانین «مدنی» عبور کرده، و تاسرحد تبادل «باورها»، «علقهها» و حتی «احساسات» پیشرفته است، و امروز دیگر این ارتباط فرهنگها و تمدنها را (بهراحتی!) نمیتوان انکار کرد.
«زبان» درنقش یک ابزار بیانی، از قرنها پیش تا امروز بهسهولت توانسته، زمینه برقراری «ارتباط» تصاعدی و تصادفی بین این جوامع غیرهمزبان، و درادامه متفکران و متکلماناش را فراهم آورد؛ «ارتباطی» که خواسته یا ناخواسته، بستری از تاثیرات وسیع و تاثرات ماندگار را دربطن و زیرمتن جوامع پذیرشگر بههمراه داشته باشد.
در جامعهما، «تمایل» و «تعبد» بهبرقراری ارتباط -آگاهانه یا نا آگاهانه- با جوامع غیرهمزبان، ریشه در سالها (نیاز) دارد؛ چراکه لزوم ارتباط این سرزمین با هسایگان همآییش ولی غیرهمزباناش(!)، و همچنین جایگاه، جغرافیا و جدیّت (و یا بیخردی!)آدمهایش در برقراری «ارتباط» مادی و تجاری، غیرمادی و اعتقادی بافرهنگها و تمدنهای مختلف، نیازبه «فراگیری» و «یادگیری» زبانهای خارجی را استحکام بخشیده است.
درشرایط فعلی جامعهما، نیازبه «آموزش» و «آموختن» زبانهای خارجی و پیشقراول همه آنها «زبانانگلیسی»، بیشک یک نیاز جدی قلمداد میشود؛ نیازی که امروزه همه اقشار جامعه از مقدماتیترین مقاطع تحصیلی تا عالیترین درجه، همواره درصدد «آموختن» و درشمار معدود «فراگیری»، زبانهای خارجی بهعنوان «زباندوم» هستند.
گفتگویزیر، حاصل گفتوشنودی صمیمی با «اکبر بیگی»، یکیاز بهروزترین اساتید و کارشناسان حوزه «آموزشزبان» در یک بعدازظهر تابستانیست، که بهبهانه هجوم علاقهمندان به یادگیری «زبانانگلیسی» در فصلتابستان شکلگرفت، و پیرامون بررسی و تحلیل نقش پژوهش در «آموزشزبان» ادامه یافت، و به شناخت آسیبها و ارائه راهکارهای مقوله بحرانزده «آموزش» منتهی شد؛ گفتگویی که حالا از نظرتان میگذرد.
رسالت «حوزههنری» تولید آثار فاخر است...
شرایط فعلی «فیلمکوتاه»، «فیلمسازی» و بهویژه «فیلمسازان» در استانقم نهتنها شرایط بهسامان و ایدهآلی نمیباشد، بلکه شاید موظف باشیم برای توصیف و توضیح و تشریح این شرایط غمآلود و خاکستری، بهناچار از تاثیر سنگین و نفسگیر واژههای تلخایی همچون «تأسف»، «نگرانی» و «افسوس» بهرهمند گردیم.
فیلمسازان «فیلمکوتاه» در استانقم اینروزها هم، مجالی برای عرضه آثارشان بهمخاطب (عام و خاص فیلمکوتاه) و اکران (این انبوه آثار تولید و آرشیوشده) نمییابند، و در ادامه «هنرجویانفیلمسازی» نیز رویه سالم و روند روشنی برای تولید ایدههای ناب و طرحهای بدیعشان تجسمنمیکنند؛ چراکه متأسانه امروزِ سینمایقم، با فقدان مدیریت کلان و کارآمد، پدیدهی مسبوقبه سابقه «فیلمکوتاه» را (ناخواسته یا خواسته!) در بستری از بیماریایی پایدار و رکودی مزمن نهادینه ساختهاست، و در نتیجهی فراهمآوردن این شرایط نامناسب فرهنگی، فیلمسازان(دیروز)اش را «خسته» و «خاموش» و «افسرده» و «منزوی».
اما بدونشک، فعالیت و تلاش بیوقفه ارگانهایی دلسوز همچون حوزههنری استانقم، تا امروز توانستهاست (البته تا حدودی!) نقش موثری در مرتفعساختن موانع پیشروی «فیلمسازان» باتجربه و «هنرجویان» خوشذوق این عرصه داشتهباشد. تصور میکنم مشکلات، معضلات و ناهمواریهای پروسه پیچیده «فیلمسازی» در استانقم، پیرامون چندمحور «آموزش»، «تولید» و «اکران» خلاصه میشوند؛ که تا امروز «حوزههنری استانقم» نسبت به دیگر نهادهای «موظف» - و «مکلف» بهحمایت از جوانههای سینما(!) در استان- کارنامه قابلقبولی دست و پا کرده است.
گفتگوی زیر بهبهانه نزدیک شدن «روز سینما» و تکمیل پرونده «هقتهنامه گویه» پیرامون آسیبشناسی «فیلمکوتاه» در استانقم تنظیم شدهاست، که از نظرتان میگذرد.
آقای«سلحشور»، این حواشیهم لذت «عبادی» دارند؟!

چندیپیش، بزرگوار «سلحشور» در گفتگویی تزویرآلود پیرامون اتمام و تبلیغ سریال عظیم و پرهزینه و غیرحرفهایشان، یوسف... ، که تصادفاْ میلیارد میلیارد بودجههای صداوسیمایی(!) را صرف تولید و سرهم بندی اش کرده بودند، توضیح دادند: تولید اینسریال (حالا به بودجهاش اشارهای نداشتند!) برای من و عواملام، حکم یک فرایند «عبادی» را داشت؛ ما همگی وقتی داشتیم این سریال را میساختیم احساس میکردیم داریم «عبادت» میکنیم!
عکسفوق و لینکزیر، سئوالی «عبادی!» را برای نگارنده بهوجود آورد، که با خوانندگان این صفحه مجازی در میان می گذارم، همین و دیگر هیچ!
چرا همه باید «جومونگ» را ببینند؟!

«افسانهها» و «اسطورهها» در شكل بخشيدن بهتمدن و فرهنگ هر سرزمینی، از منزلت و جايگاه ويژهای برخوردار میباشند؛ چراکه همین «افسانهها» و «اسطورهها» هستند که بخشیاز تاریخ، تمدن و هرگونه «پیشینهی فرهنگی» را در آن سرزمینها رقم زدهاند.
درنگاهی اجمالیبه «تاریخ ادبیات جهان» اینگونه برمیتابد، که اغلب اين «افسانهها» و «داستانهای اسطورهای»، علیرغم اختلافات فرهنگی و اقليمی، شاخصها و عناصر مشتركی در شاکله و کلیتشان دارند؛ عناصر تكرار شوندهای همچون «عشق» و «دلدادگی»، مبارزه با عوامل و موانع خبيثه در شمایل مادی و يا بعضاً شکل ماورايی، گذرگاههای دشوار برای عبور از بحرانها، كش و قوسهای متناوب و پيوسته، عوامل و فاكتورهای تسريعكننده و بازدارنده، حضور فاكتورها و عوامل ماورايی و غيرمادی، فضاهای كاملاً متفاوت، ذهنی و تخيلی، هيبتهای غيرانسانی، حضور عناصری چون جادو، سحر و... که در مجموع، هر افسانهای برپايه اين شاخصها شكل گرفتهاست.... ( عبارت «ادامه مطلب» را کلیک کنید)
*****
بعدالتحریر بیربط(!): مدتیاست حس میکنم مراکز سینمایی استانقم، بهحالت نیمهتعطیل (closed!) درآمدهاند؛ مراکز و نهادهای فرهنگی استان تاثیرگذاری، که میتوانستند و میتوانند با استفاده از «فیلمسازان» قدر و با انگیزه، و با بضاعت ناچیزشان، در راستای تقویت و تحقق نگاه درست و اصیل (و نههمایشی!) بهمقولهی«سینما» و «سیما» در کلیت جامعه فرهنگی-مذهبی کشور، قدوم موثری بردارند، اما اکنون... چرا؟!
دوباره مصرف Pantosec را برای یک دوره دوهفتهای شروع کردم... همهچیز تغییر کرده است؛ البته انگار اینتغییر اینروزها برای تنهامن نیست، بلکه همه مردم دارند یک تغییر جدی و ناخواسته و شاید همراه با رکود را تحمل میکنند؛ نمیدانم، اما در مورد خودم ایناحساس را دارم که زندگیمجردیام رویه و روند دیگری داشت! (نفسعمیق) ولی زندگی همین است چه «روزگار» بیاموزد چه «آموزگار»...

قادر نیستم حس و حالام در این روزها را بر صفحه کاغذ بیاورم و از بعضی مسایل میترسم، برای بعضیچیزها کمتر، برای برخیشان بیشتر، اما انگار این ترسی که ما آدمها داریم همواره ما با همراه است بهاین دو جملهی زیر بسنده میکنم...
صادق هدایت: در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد؛ اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيشآمدهای نادر و عجيب بشمارند و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی میکنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند.
میشاییل هانکه: هر آدمی در زندگیاش لحظههایی دارد كه پنهاناند. لحظههایی كه دلش نمیخواهد كسی دیگر از آنها خبر داشتهباشد. اگر كسی خبردار شود، ممكن است سرزنشش كند. ممكن است منظورش را نفهمد. هر آدمی وقتی به این لحظهها میرسد، وقتی یادش میافتد كه چه لحظههای پنهانی دارد، حس میكند گناهكار است. هم دوست دارد این حس را با كسی درمیان بگذارد، هم میترسد این كار را بكند. مشكل در این ترس است.
باور کن اخراجیها «سونامی» نیست، آقای دهنمکی!

با اینکه حتی بلیط رایگان (یکیدو نیمچه!)سینمای قم را هم داشتم، اما هنوز به خودم اجازه ندادهام که بروم، بنشینم، و فیلم اخیر و در بوقوکرنا شدهی «دهنمکی» را ببینم؛ ندید میگویم احتمالاً اخراجیها2—که گویا برای دگربار رکورد کمینگر جدیدی را در فروش و گیشه و استقبال عمومی مردم(بخوانید توده) سینما ثبت کرده است— تکرار و یا دنبالهایست از نمک(!)پرانیها و بامزهگریها و لودهبازیهای سابق همان گروه شبیهبه نمایش «روحوضی» (بخوانید برنامهی جُنگ و سرگرمی مفرح!)، که باز چند «ستاره» و «چهره» و هیئت مستخدمه «آق مسعود» و همچنین حمایتهای مالی فراوان، بخواهند دست به دست هم دهند، و معجونی را بهمنزله خوراک فکری، ذهنی و تفریحی من و هم نسلان من ارائه کنند.
چندان پوشیده نیست، فروش غیرمعقول و نامتعارف فیلم سینمایی «اخراجیها2» همچون توفیق فراموشنشدنی «اخراجیها»ی ماقبلش در گیشه و پول، ناشی از شرایط غیرطبیعی «سینمای ایران» است؛ شرایط اجتماعی نامناسبی که در ایران همواره پدیدههای فرهنگی-هنری همچون «سینما» را تحت تاثیر قرار داده، و پیشبینی نتیجهی امر را غیرممکن میسازد. «سینمایایران»، سینمایی مستقل و مبتنیبر صنعت و اقتصاد نیست که بتوانیم فروش یک فیلم سینمایی و میزان استقبال و یا عدم استقبال «توده مردم» (بر کلمه «توده» آکسان میگذارم) از یک فیلم را نشان از اعتبار و ارزش آن قلمداد کرد، بلکه سینمای اینمملکت بیشتر سینمایی «فرهنگی» و «اجتماعی» بهحساب میآید، چه در داخل و چه در خارج از کشور...
میزان بالای استقبال مردمی از «اخراجیهای 1و2» و توفیق گیشهمدار این آثار، نتیجهایست کاملاً طبیعی که برای مجموعه آثار سطحینگر، لودهمحور و نازل سمعی-بصری (و تفریحی)، هماندازه و منطقی بهنظر میرسد؛ میزان بالایی از استقبال که همواره در قالب آثار گوناگون، تودههای «خسته» و «نیازمند» مردم این جامعه ما را فرا خواندهاند، میخوانند و خواهند خواند. آثاری همچون نمایشهای «بهزادمحمدی در سینما-تئاتر گلریز»، یا تئاتر «قهوه خانه پدر زریخانوم» و مجموعه برنامههای «آقا رشید اصفهانی» و «مستربین ایرانی!» و... که اتفاقاً همچون «اخراجیها»ی امروز، همیشه با صفوف طویل و دراز تهیه تیکت همراه بوده اند، خوب هم فروختهاند، پول بهجیب زدهاند و الخ.
اما حالا «آقمسعود» ما، کارگردان معتبر و باسواد روزگار سینمای کشور من، در وبلاگش قضیه را کمی میپیچاند، تاب میدهد، و اسم این هوشمندیاش در استفاده از سادگی «ملت» را میگذارد «سونامی» اخراجیها(!)... نه برادر، «جامعه» که خواندهای، کمی که تب و تاب 5میلیاردت فروکش کند(!) و اگر منصف باشی، میبینی صف طویل «دختران» و «پسران» همنسل من امروز در پشت ویترینی بهنام «اخراجیها»، در مسیر «جریانی» است که به «سرود ایایران» و «بایراملودر» و «مسعود دهنمکی شلمچه» و... برنخواهد خورد، بلکه متاسفانه همخوان با راه تند، خطیر، پرفراز و نشیبی است که امروز پیشروی همنسلان من است. آن گروه محترم دیگری هم که از اعتبارشان مایه میگذاری و عکسشان را همراه خودت میبری و میگویی آنها که دیگر «نوار» و کذب نیستند!، درجستجوی لحظههای از دست رفته و فراموش شده سالهای بمبارانی، و نوستالوژی عزیزانشان، مقدسات و ارزشهایمان پا به «سینمای اخراجی» میگذارند، نه اینکه دنبال گرفتارشدن در «سونامی اخراجیها» باشند... نسخه فیلم که بیاید، بیشتر مینویسم...
«مجیدی» ستاره پرفروغ آسمان سینمای ایران است؟!
هفته گذشته وقتی اساماس آمده بود، قرار است «مجیدمجیدی» بههمراه «امیرقادری» میهمان دانشگاهاصولدین قم باشند و بعداز نمایش فیلم یک جلسه نقد و بررسی راه بیندازند، هیچگاه فکر نمیکردم این احتمال هم وجود داشته باشد که این جلسه، صرفاً بهیک مراسم تشریفاتی و تجلیل(بهجایتحلیل) فیلم و همچنین اسم پرتب و تاب آقای«مجیدمجیدی» بدل شود؛ و نزول یابد!
«مجیدمجیدی» هرقدر هم کارگردان بزرگی شمرده شود(که نمیشود!)، فکر نمیکنم خودش هم چندان راغب
باشد در مراسم نقد و بررسی فیلم «ساده انگارانه» و «عوام فریبانه» و بدونشک «سانتیمانتال» اخیرش، «آواز گنجشکها»، بهجای بررسی منطقی و اصولی و نقادمنشانه(!) فیلم که بخواهد لایههای تفکری و فنی فیلم را بهبحث بکشاند و درک و تحلیل درستی را پیرامون «فیلم» و «کارگردان» و «جایگاه» هر دو در سینمای ایران و همچنین کارنامه فیلمساز ارائه کند، در نهایت آماتورگری یکمراسم تشریفاتی کودکانه راه بیندازند و عکس «مجیدی» را در پوزیشنهای «ایستاده» و «نشسته» و حتی «خوابیده» روی سن بگذارند و از وی دعوت کنند بهعنوان «ستاره پر فروغ آسمان سینمایایران» بیاید بالای سن، و بر جمع بتابد و همه حاضرین در سالن برای این آقایکارگردان و این اعتباربالفعل و بالقوه سینمایمتعهد ایران سوت و کف بزنند! درواقع(تکهکلام همان شب خودمجیدی) نگارنده نمیداند متولیان برپایی همچنین مراسمی، این عبارت توصیفی فجیع! و غلیظ «ستاره پرفروغ...» را از کجا و با مشورت کدام نهاد متخصص در امور سینمایی(!) و فرهنگی آوردند و در مراسم انداختند سر زبان؟!
همچنین عیجیبتر از همه «امیرقادری» بود؛ اصلاً نمیدانم چطور شد اینگونه آمد «قم» و اینگونه تصمیم گرفت در مراسم شرکت کند و بهآن شکل مراسم را اداره کند؟! البته از خیرمقدمی که برایش زده بودند مبنیبر «منتقد آگاه و فرزانه» انگار خوشش آمده بود و (بهقول دوستی) رفته بود بالا...!
بههرحال هم مجیدی میداند و هم دیگر کارشناسان امور که فیلم «آواز گنجشکها»، بهدلیل عدم دارا بودن نگاه منصفانه و درست به مجموعه مناسبات دخیل در اجزاء تشکیل دهنده فیلم، یک فیلم تاریخمصرفدار و همچنین فاقد نگاه جامع میباشد؛ چراکه نمیتوان این فیلم را برای بار دوم و یا پساز گذشت زمان دوباره تماشا کرد. اما درعین حال فیلم، در بستری از «آن»ها و «لحظه»های بسیار شاهکار همواره مخاطبش را با خود همراه میکند و بهدنیای خویش میبرد؛ این هنر «مجیدی» است بهعنوان کارگردان معمولی سینمای ایران؛ اما نهعنوان «ستارهپرفروغ آسمان سینمایایران»؛ کمیمنصف باشید و بهفکر تاریخسینما که آیندگان قرار است همراه با این القاب و عناوین افراطی مرور کنند!
بههمین سادگی؟!

در کمال وضوح و صراحت همهی تصمیمات گرفته شده است، و امسال قرار نیست خبری از برگزاری «هفتهفیلم» باشد؛ بههمین سادگی!
براساس اینتصمیم ساده واحتمالاً نهچندان عجولانه، - آگاهانه یا ناآگاهانه - در سال «شکوفایی»مان، مجوز گردهمآمدن «جوانههایسینما» در«شهرقم» باطل! گشتهاست. در خوشبینانهترین نگاه میتوانیم اینگونه تصور کنیم، که اهمیت برگزاری اتفاق مسبوقبه سابقهایچندین و چندساله، همچون «هفتهفیلم و عکس» و اخیراً! «فیلمنامه»، از نگاه متولیان امر و تصمیمگیرندگان کلان، چندان محلی از اعراب نداشته، ندارد و دیگر هیچ؛ حال حتی اگر - متاسفانه - این رویداد فرهنگی هنری سالانه (بخوانید هرسال یکبار اتفاق میافتد)، تنها حرکت ساده اما موثر بر فرآیند شکوفایی و رشد محصول فرهنگی «فیلم کوتاه» در «شهرقم» باشد، حتی!
اگر قبول داشته باشیم که امروز میتوان تنفس و تپش «هنرسینما» را در شهر«قم» لمس کرد، و همچنین اگر حضور موفق و مداوم «فیلمهای کوتاه» تولید شدهی شهرقم در محافل تخصصی و رقابتی امروز کشور را، نشانی مبرهن از ضربان مسلم «سینما» در شهرمان قلمداد کنیم، و همچنین اگر بپذیریم گامزدن امروز فیلمسازان شهرمان بر «سن» مراسم اختتامیه رویدادهای معتبر سینمایی کشور و توفیق دریافت تندیس و لوحبرگههاشان از دست وزیر و مسئول و هنرمند مربوطه و منصوبه، همواره در کسب افتخار و اعتبار «فرهنگ»ی «هنر»ی برای «شهرقم» موثر بوده است، و اگر منفصانه و بهدور از خصومت همیشگی مرسوم در قبال «سینما»ی آلوده به «ابتذال»! نگاهیبه آمار پایگاههای خبری سینمایی داخلکشور بیندازیم، بدونتردید شاهد حضور جنجالی فیلمسازانکوتاه «قم»ی در جشنوارههای ملی و منطقهای خواهیم بود، که - چهکیفی و چهکمی - در مقایسه با دیگر شهرهای کشور، همواره با حضور و رقابتشان سهم بهسزایی در جلب توجه و نگاه تیزبین رسانهها به جایگاه فعلی و آتی «قم» داشتهاند؛ و این دلایل همگی نشان از این دارند که «فیلمسازانقم»، تا امروز توانستهاند جایگاه تثبیت شدهای برای «سینمایقم» (کوتاه امروز، بلند فردا) مهیا کنند.
تجلی «هنر-صنعت-رسانه سینما» در امروز «شهرقم»، آشکارا و بدونتردید، در پدیدهی مهجوری بهنام «فیلمکوتاه» خلاصه و تعبیر میشود؛ در کلام ساده امروز «سینما»ی معیار (که هدف همه ماست)، دارد آرام آرام در«قم» شکل و قوام میپذیرد، و بارقههای این ابزار «هنر»ی دارند در این شهر بهجوشش درمیآیند، و پوشیده نیست تلاش هنرجویان و جوانههای دیروز سینمای آماتور و غیرحرفهایمان، دارد بهبار مینشیند، و باید قبول کنیم فیلمسازانقهار امروز «سینمایکوتاه» قم، توانستهاند بهمهارت استفاده از کلام و گفتار نافذ «سینما» دست یابند، و همچنین توانستهاند قدرت تعدیل این ابزار -غیرهستهای اما فرهنگی و موثر!- را، برای بیان عقاید و درونیات و ارزشهای خویش بهدست آورند.
«فیلمکوتاه» در قم، همواره با اتکاء به ذوق و آموختههای فیلمسازان جواناش، فریم-فریم سطح دارایی و داشتههایش را بهسطح استاندارد و متر «سینمای معیار»کشور ارتقاء بخشیدهاست؛ چراکه فیلمسازانمستعد و بااستعداد «قم»، با اکتساب الفبا و دستورزبان و دانشروز اینهنرتاثیرگذار، در ترفیع و تثبیت جایگاه هنری«قم» در شاکله «سینمایکوتاه» ایران، که به حکم حضور موفق «سینماگرانکوتاه» قم در محافل منطقهای و ملی و بینالمللی «سینما» جایگاه معتبری پنداشته میشود، وظیفه و نقش خود را کامل و درست ایفا کردهاند و گام خود را بلند و موفق برداشتهاند. اما متاسفانه چندان بیراه نیست که بگوییم، در مقابل این جایگاه کنونی و قابلقبول «قم» در «سینما»، «سینما» در «قم» از جایگاهی متزلزل و بیثبات برخوردار است؛ و بهگماننگارنده روند کنونی بیتوجهی به «فیلمکوتاه»، و اکتفا به همین حمایتهای فرمالیته (بخوانید صرفاً برگزاری چند نیم-همایش سادهانگارانه، و فرار از نگاه تخصصی به آموزش و تولید و عرضه)، جایگاهی بس مبهم و سردرگم برای همین داشتههای فعلیمان در «سینما» فرآهم میآورد، و همچنین سرنوشت فیلمسازان تقدیرشده و سرمایههای گذشته و حالمان را، به مسیری (بخوانید کارخانه تدوین!) بسیار ناهمراه و بافاصله از محافل معتبر آموزشی و پژوهشی منتهی خواهد کرد والخ.
حال دراینمجال، نگارنده از خویش میپرسد با توجه بهمیزان حساسیت وضعیت کنونی حمایت از «فیلمسازان شهر قم» در مراحل تولید و عرضه و جشنواره، و بویژه دراین برهه زمانی که سینما نیازمند سرمایهگذاری معنوی در کنار صرف هزینه و توجهمادی میباشد، چگونه ممکناست مدیر یا مدیران برنامهریز حوزه «سینما» و «فیلمکوتاه» بتوانند با این مساله(بخوانید فاجعه!) کنار بیایند(؟)، که اگر «هفتهفیلم» برگزار نشد، و اگر تنها محفلسینمایی فیلمسازانجوان «قم» بههر دلیلی کماهمیت شمرده شد، و بالطبع، اگر زمینه هماندیشی و همفکری و رشد و شکوفایی «فیلمسازان جوان» فرآهم نیامد، و درنهایت، اگر در راستای ایجاد انگیزه و پویایی در بین «نسل جوان فیلمساز» اقدامی صورت نگرفت، اتفاق مهمی نیافتاده است؛ بههمین سادگی!
تئاتر هنوزهم برایم جذاب است...!

خاطرهایسوند، هرچند دانشاکتسابی و مدرکآکادمیک قابلاستنادی درعرصه بازیگری - چهتئاتر و چهسینما - ندارد، و اینگونه هم مینمایاند - تا بهحال - در گیرودار داشتن و نداشتن از این قسم درجاتمجازی و نمراتفرضی - که اتفاقاً امروزه ابلهانه دارند کمی مرسوم هم میشوند!- نبوده است، اما ازدیدگاه من او با ممارست در حضور موثر و انتخاب درست، تا امروز توانسته است خود و جایگاهاش را در متن و حاشیه «فیلمکوتاه» قم، آگاهانه تثبیت کند و همواره سهم و نقش بهسزایی را، در جریان تغییر و ترفیع چگونگی نگاه به فیلمکوتاه (بخشیلاینفک از سینما) در «قم» داشته باشد و بازی کند؛ چه بهعنوان بازیگر مستقل «فیلمکوتاهداستانی» و چه در شکل و شمایلی متفاوت، اما فوقالعاده موثر! گفتگوی زیر - که مقدمه فوق را نیز شامل میشود - هفتهها پیش قرار بود بهبهانه دریافت دیپلم افتخار بهترین بازیگر زناش در «جشنواره بینالمللی فیلم رحمت» چاپ شود، اما نمیدانم چرا تنطیم و پیاده شدن گفتگو تا دیروز میسر نمیشد، و شاید گذر زمان نیز- بعدها تاحدی - از جذابیت ژورنالیستیک! کلیت قضیه کاسته بود. اما راهیابی - اخیر - فیلم کوتاه «دردخاموشتاک» بهجشنواره بینالمللی شهر، بهانهی مجددی را برای تنظیم این گپ - البته!- کوتاه فرآهم آورد؛ چراکه ارادی و غیر ارادی نمیتوانم سهم - مستقیم و غیر مستقیم - وی در موفقیت فیلم مذبور را کتمان کنم.
****
منتظری: میخواهم برخلاف شکل مرسوم و معمول همه مصاحبهها و گفتگوها، نه از اول بلکه از آخرین اتفاقی که برای تو افتاده است شروع کنم؛ قضیه این جایزهای که گرفتی چی بود؟
ایسوند: از جشنواره بینالمللی رحمت برای فیلمکوتاه «درد خاموش تاک» جایزه بهترین بازیگر زن رو گرفتم...
گاه و بیگاه در متون سینمایی - از نقدتحلیلی گرفته تا گزارش و گفتگو- با ترکیب «سینمایبدنه» مواجه می شویم، و گویی تعبیر قدیمی سوبژکتیو «فیلمفارسی» در بدنه نوشتار سینمای ایران، جای خود را به ابژهی «سینمایبدنه» داده است.
اما در تعریف مختصات شاکلههای «سینمایبدنه» و اینکه چه فیلمهایی را میتوان در این شبهگونه(؟!) سینمایی قرار داد، و عناصر بصری و دراماتیک منتصب به آن کدامند، هنوز رویکرد واحدی وجود ندارد؛ در واقع باید در واکاویای مبتنی بر نشانهشناسی و مخاطبنگاری این نوع سینما را، از دیگر گونهها متمایز کرد.
سینما پدیده ایست اجتماعی و در بستر ارتباطات اجتماعی و با همزمان با فرآیند توسعه اجتماعی، رشد و قوام مییابد و به تبع آن گروههای اجتماعیای شکل میگیرد که در جایگاه «تولیدکننده» و «مصرف کننده» قرار میگیرند. سینما، این محصول صنعتی عظیم، به انبوههای از آدمها عرضه میشود و این بازار عرضه و تقاضا، تنوع می یابد و رقابت ناگزیر میگردد و تنوع و تکثرگرایی صنعتی را شامل می شود؛ اینگونه است که مخاطب، نقشی «بلاانکار» را در این فرآیند میپذیرد، و بدون حضور او و سلیقهاش، محصولات این صنعت به تولید کارگاهی مبتنی بر جریانی یکسویه تبدیل شده، و در بلندمدت فاصله عمیقی با بستر اجتماعیاش می یابد، چراکه سینما، سرمایه میخواهد و با تزریق سرمایه است که توان تولید خواهد یافت.
شناگری در ژانرها...!

برخي از فيلمسازان در تاریخ، هر دو مديوم «سينما» و «تلويزيون» را تجربه میکنند و از رهگذر اين سير و سفر، كار در هر دو رسانه را میآزمايند.
بعضي از كارگردانان نيز هستند که ژانرهاي گوناگون را تجربه میكنند، و خود را به يكگونه هنري محدود نمیدانند. محمدحسين لطيفي جزو اين هردو گروه است؛ كه هم در سينما فيلم میسازد، و هم براي تلويزيون سريال توليد میكند. و البته به لحاظ مضموني نيز، ژانرهاي متفاوتي را تجربه كرده و در كارنامه وي از آثار طنز و كمدي تا فيلمهاي دفاع مقدسي و وحشت را میتوان جستجو كرد. وي اينك در حال ساخت سريالي تاريخي براي تلويزيون است تا اين ژانر را هم تجربه كرده و بر آثار قبلياش بيفزايد. اين مجموعه درباره زندگي منجم شهير ايراني «غياثالدين جمشيد كاشاني» است.
اين كارگردان چهل و پنج ساله، كه به گفته خودش فقط 19 سال در سينما نبوده است، تاكنون 6 فيلم سينمايي «سرعت»، «عينك دودي»، «دختر ايروني»، «خوابگاه دختران»، «روز سوم» و «توفيق اجباري» را در كارنامه خود دارد و با سريال جديد «نردبام آسمان» مجموعه سريالهايي كه براي تلويزيون ساخته است به 5 سريال میرسد كه شامل «همسايهها»، «سفر سبز»، «وفا» و «صاحبدلان» میشود. اگرچه آثار سينمايي لطيفي در گيشه موفق بوده و آخرين فيلم او «توفيق اجباري» به فروش ميلياردي هم رسيده اما اكثر مخاطبان وي را با سريالهاي تلويزيوني میشناسند و در واقع لطيفي شهرت و معروفيت خود را در هنر هفتم بيش از آنكه از سينما بگيرد مديون تلويزيون است. به ويژه دو مجموعه مناسبتي وفا و صاحبدلان كه اولي در ماه محرم و دومی در ماه رمضان پخش شد مخاطبان زيادي داشت و پوريا پورسرخ به واسطه همين مجموعه وفا بود كه به شهرت رسيد. وي به همراه باران كوثري و برزو ارجمند از بازيگراني هستند كه در اكثر آثار لطيفي با وي همكاري داشتهاند.
چرا «سرنوشت شگفتانگیز بنجامینباتین»
را 160دقیقه تحمل کردیم؟!

شاید اگر جنجالهای امسال بر سر اعلام پرطمطراق نامزدهای جایزهاسکار، تب و تاب و شکل و شمایلی متفاوت از وضعیت و شرایط پیشآمده داشتند، و شاید اگر آخرین ساخته «دیویدفینچر» اینگونه غافلگیرکننده نتوانسته بود برصدر لیست اعلام شده، 13عنوان کاندیداتوری ؟؟؟ دوره جایزه آکادمی؟؟؟؟ را بهخود اختصاص دهد، و شاید اگر امسال اولین دورهای نبود که همه شرایط موثر در چگونگی نگاه خودپسندانه متولیان جایزه اسکار دست به دست هم داده باشند، تا آقای «فینچر»مان بخواهد «اسکاری»چند را بهکف آورد(!) و بهغفلت(خلاصه)... من و آنجمع از همهرنگ حاضر در جلسه اکران ویژه حوزههنری قم، هیچگاه - تا اینمیزان - انگیزه و رغبت بالایی برای تحمل نمایش 160 دقیقهای و بدونوقفه اینفیلم را بهدست نمیآوردیم! و بالطبع نمیتوانستیم روایت 2 ساعت و 40 دقیقهای فیلم را اینگونه هوسآلود دنبال کنیم، بدوناینکه حتی لحظهای چشم از پرده برداریم و برای رد تماسهای کم و زیاد، نیم-نگاهی به السیدی تلفن همراهمان بیاندازیم!
بروز روایات «کافکاییک» در سینما، که قرار باشد بدونحضور در افسانههای «پریان بل»، بلکه درفضایی «رئالجادویی»گونه جریان پیدا کنند، فصلینوین درسینمایامروزجهان بهحساب میآید، که کمابیش در حال قوام یافتن است؛ «سرنوشت شگفت انگیز بنجامین باتین» نیز اولین تجربه از تجلی این «بافت» جدید و «لحن» جدی در سینما نیست، ولی پرواضح است در فرآیند خلق ایناثرهنری، بهمنظور تقطیع سکانسها و فرمها درجهت تحقق ساختار قابلقبول و منطقی، تلاش فراوانی بهکار رفته است. «سرنوشت» یا شاید «سرگذشت شگفت انگیز بنجامین باتین» در کلام موجز، اثری غمانگيز و ماليخوليایی و غلوآميز درباره معني و مفهوم «ناپايداريِ» احساس و «فناپذيري» انسان میباشد.
این فیلم از آندسته فيلمهايي است كه كمتر كسي انتظار ساخته شدناش را از سوي سازندهاش داشت؛ «دیویدفینچر» پس از فیلمهای «هفت»، «باشگاه مبارزه» و «زودياك»، حالا اثري عجيب و افراطگرايانه را، بر اساس داستانی كوتاه از «اسكات فيتزجرالد»، روانه بازار هالیوود و همچنین محافل فرهنگی و مذهبی دنیا - البته به غیر از ایران! - کرده است.
فيلم روايت مبالغهآميز «نوزاد»یاست كه به شكل يك «پيرمرد» كوچك به دنيا ميآيد؛ هرچند «بنجامین» نوزادي بيش نيست اما تمام نشانههای ضعف و سالخوردگی «پيرمردی 80ساله» را دارد. بنجامین«نوزاد»، زندگياش را به شكلي «معكوس» و «وارونه» آغاز میكند؛ بهطوریكه با گذشت زمان، جوان و جوانتر میشود تا به زمان نوزادی و ابتدای تولدش رسيده و زمان مرگاش فرا ميرسد.
چهره بسیار زشت و ناجور و عجیب و غریب بنجامين (برادپيت) در هنگام تولد، پدرش (جيسون فليمينگ) را وحشتزده میكند، بهطوریكه او با ترس و هراس ناشي ازآنچه مشاهده کرده است، بنجامین«نوزاد» را جلوی پلههای خانه سالمندان «نيواورلئان» رها ميكند. اين مكان جايي ست كه او توسط مستخدمه سياهپوست مهربان و فداكاري به اسم كوئيني (تاراجي پي هِنسون) تحت سرپرستي قرار گرفته و بزرگ ميشود، او گرچه ممكن است كه تنها يك كودك نوپا باشد، اما در خانهای پر از انسانهاي مسن و سالخورده زندگي ميكند كه مثل يك نوزاد موهاي سرشان ريخته و در حال تاس شدن هستند. او نيز بهعلت ضعف چشمها عينك زده و حركاتش محدود به استفاده از ويلچر ميشود. در اين مرحله، تنها چهره مبهم «براد پيت» زير آن همه گريم غلیظ و چهرهپردازي سنگين قابل مشاهده است، و احتمالاً بدن و هيكل وی، بهوسيله پردازش كامپيوتري به وجود آمده است. «برادپيت» بهعنوان نریتور، همراه با لهجه غليظ جنوبیاش، 2 ساعت و 40 دقيقه داستان فيلم را براي تماشاگران شرح میدهد؛ شباهتهای آشكار فیلم با «فارستگامپ» ناشی از این است که، فيلمنامه هر دو فیلم را «اريك راث» نوشته است.
«سرنوشت شگفت انگیز بنجامين باتین» بيش از هر چيز، قرار است روایت يك داستان نامتعارف پیرامون مفاهیم اساسی زندگی انسان، یعنی «عشق» و «احساس جاودانگی» باشد؛ «دیویدفینچر» بيش از يك ساعت فیلم - از پايان جنگ جهاني اول تا آغاز جنگ جهاني دوم – را دارد از اين شاخه به آن شاخه میپرد، بدون اينكه پيشرفت چنداني در اصلِ داستان داشته باشد؛ چراکه او بيشتر توجه خویشرا معطوف بهزمانحال کرده است، و این تقسیم بندی زمانی، كمتر شباهت و ارتباطی با داستان «فيتزجرالد» دارد. همچون صحنههايي كه «پيرزن» راوی فیلم، در حال مرگ و در بيمارستان «نيواورلئان» بستری است و اتفاقاً «طوفان كاترينا» - که بهمثابه یک نماد کارکرد دارد - در حال نزديكشدن است و دخترش «جوليا اورموند» دفترچه خاطرات «بنجامين» را برای او بازخوانی میکند.
در نگاه جنرال، پلات فيلم كمی بيشاز اندازه طولاني و پيچيده بهنظر ميرسد؛ چراکه فيلم در بعضي از سکانسها، يكباره و بدون مقدمه، ماجراهای کسالتآور و حوادث خستهكنندهاي را پيش ميكشد. برای مثال، داستان سفر دریایی «بنجامين»نوجوان (آدمِ 60 ساله) كه به اتفاق ناخداي كهنهكارِ يك كشتي يدككِش قديمي (ژرارد هريس) شکل میگیرد. اما ورود پرشور و در عینحال مرثيهآميز و غمانگيزِ «تيلدا سوئينتون» زنی ميانسال از طبقه اشراف انگليس، به هتل روسيِ «زمستان» تلنگُري به زندگي بنجامین وارد ميكند؛ به نظر ميرسد كه فيلم از اينجا به بعد از حالت خاکستری «زمان گذشته» به حالت پرشور و پرنشاط و پرتكاپوي «زمانِحال» تغيير پيدا ميكند.
«سرنوشت شگفت انگیز بنجامین باتین» با اینکه براساس داستانکوتاه «اف. اسکات فیتزجرالد» ساخته شده است، اما بدون تردید میتوان تأثیر داستان «فیتزجرالد» بر فیلم را تنها در حد باقی ماندن یک طرح دانست؛ چراکه داستان «فیتزجرالد» درباره پیری جسمانی نیست بلکه اشاره میکند اگر انسان در سنین جوانی صاحب عقل پیری باشد چه اتفاقی میافتد، و این درحالیاست که فیلم فینچر با تمرکز بر روی تحول معکوس جسمانی شخصیت «بنجامین باتین»، سعی دارد تا نظر مخاطب به توجه درباره زوال و تأثیر تطاول ایام بر جسم و جان انسان جلب کند، و از اینراه به بیان نکاتی بپردازد، دربارهی زندگی و درسی که انسان از برخورد با دیگران در زندگی میگیرد.

«سرنوشت شگفت انگیز بنجامین باتین» علاوه بر کارگردانی قانعکننده، موفقیت و درخشش خود را از سویی مدیون بازیهای قوی و بینقص بازیگرانش، و از سوی دیگر مرهون مهارت عوامل فنی فیلم است؛ «براد پیت» در یکی از بهترین و تأثیرگذارترین نقشهایی که تا به حال بازی کرده، توانسته تصویر درستی از شخصیت آرام و فلسفی بنجامین ارائه نماید، که سیر و سلوکی در طول عمر عجیب خود طی میکند. «کیت بلانشت» با همان اثرگذاری همیشگیاش در نهایت زیبایی و نبوغ در قالب نقش «دیزی» فرورفته است. در این میان باید به مهارت فیلمبردار فیلم «کلودیو میراندا» در نمایش درخشان و بینقص سکانسهای فیلم اشاره کرد و همچنین از طراح جلوههای ویژه «اریک باربا» و طراح گریم «کارلا برنهوتز» نام برد، که با پیر کردن استادانهی چهره براد پیت، تصویری طبیعی از دوران پیری بنجامین ارائه داده است.
دوربینهای غبارزده مستندسازان!
اخیراً باب شده در هر بحث و گفتگویی راجعبه سینمای ایران، فقط و فقط، به فیلمهای داستانی اشاره کنیم؛ این برخورد غیرمنصفانه و غیرمنطقی با دیگر گونههای مختلف سینما - در روزگارمن و همنسلان من - نهتنها دیگر یک بحران جدی و سئوالبرانگیز بهحساب نمیآید(!)، بلکه کاملاً دارد بهعنوان یک امر روتین - و شاید حتی یک رسم فراگیر - قلمداد میشود؛ چراکه در این اوضاع و احوال کههمه اصرار دارند درباره پدیده مضحک(!) «فوتبال» بگویند و بنویسند و جنجال بهپا کنند، حتی محصولات رسانه ملی(؟!) همچون «سریالهای تلویزیونی» و «تله تئاترها» هم، در ورودشان به بدنه نقد و نوشتار تحلیلی پیرامون سینما-تلوزیون ایران، میبایست اذن دخول بگیرند! حال چهرسد به مهجورترین و بیهیاهوترین و شریفترین گونهی سینما؛ یعنی «مستند».
در مورد بحث این نوشته، یعنی مضامین آیینی در سینمای - مستند- ایران، هسته محوری را این قرار میدهم که، البته به زعم نگارنده، مجموعه آثار «آیینی» در سینمای ایران، معمولاً از کارنامه سازندگان و پدیدآورندگانشان وام میگیرند، نه ماهیت و سرشت خود فیلم؛ در گام نخست تمایل دارم به بررسی چگونگی مضمون، شکل روایی و فرم بصری فیلمهای مستند بپردازم، و کمی روشن شود فرآیند تجلی موضوعات آیینی همچون «حماسه عاشورا» و «آیینهای سوگواری» در مجموعه آثار مستند سینمای ایران، تا چهاندازه توانسته است متنوع تر از «سینمایداستانی»مان باشد.
مستند «اربعین» ساخته - استاد اول و آخر- ناصر تقوایی، طبعاً اولین نامی است که در این مورد بهذهن خطور میکند؛ این فیلم روایتگر ریتم با شکوه عزاداری مردمان جنوب در منطقه «بوشهر» ایران است. این فیلم مستند درخشان و کامل، که امروز نسل من شاهد گذشت چهار دهه از زمان تولید آن میباشد، علاوه بر جنبههای خلاقانه سینمایی، از جنبه اسنادی نیز، یک سند معتبر و مهم از برههای از «تاریخ» و «جغرافیای» جنوب ایران بهشمار میآید. در چند سال اخیر «تقوایی» با فیلم «تمرین آخر»، بار دیگر به این واقعه عظیم ادای دین کرده است. اگر تقوایی تنها در یک نمای عمومی به پشت صحنه تعزیه می رود، دو مستند «ذو الجناح، روز پنجاه هزار سال» ساخته محمدرضا وطندوست و همچنین «مخالف خوان» ساخته محمد صادق جعفری، از این مرز فراتر میروند و به جستجو در درونیات «شبیه خوانان» میپردازند؛ در واقع این دو فیلم به حیطه شخصیتپردازی وارد می شوند. در فیلم نخست در یکی از روستاهای شمال کشور میگذرد، و با پیرمردی روشنضمیر و نورانی همراه میشویم که علاوه بر شبیهخوانی، سالهای متمادی اسب سپید خود را هم، بهعنوان نمادی از ذوالجناح، در تعزیه شرکت میدهد. فیلم «مخالف خوان» نیز، به ماجرای مردی کوتوله میپردازد، که برای شفا گرفتن کودک بیمارش نذر کرده نقش «شمر» را در تعزیه اجرا کند. حال، کودک او شفا یافته، و او آمده است تا نذر خود را ادا کند، و این سرآغاز جدالی بیحاصل، بین او و تعزیه خوانها است؛ چراکه آنها فکر می کنند اگر این مرد نقش شمر را بازی کند، باعث خنده مزاح خواهد شد، و درعوض مرد میگوید چهره و صدایش مناسب نقش شمر است و اگر بر اسب سوار شود مشکل قد و قامتم بر طرف میشود.
چرا «یاغی» را دوست داریم؟!

وقتی بازيگر مهمی میميرد، همه میافتند به مرثيه نويسی و يادشان میافتد که او چه بازيگر مهمی بود. شاید بعد از گذشت چند هفته، روز تولد «پل نیومن» (26 ژانویه1925 مقارن با 7 بهمن)، مجال مناسبتری نسبت به روز مرگ وی باشد، برای انتفال یک حس نوستالوژی درباره نقشآفرین روزهای از دست رقتهمان؛ و خاطرات سپری شده.
از «پل نيومن» فيلمهای زيادی ديدهایم و همواره بهخاطر میآوریم؛ از «بيلياردباز» گرفته تا «گربه روی شيروانی داغ»، «تيرانداز چپ دست»، «تابستان گرم و طولانی»، «مرد»، «لوک خوش دست»، «آسمانخراش جهنمی»، «هاد»، «نيش»، «بوچ کاسيدی و ساندنس کيد»، «رنگ پول» و «راه فنا». البته در همین ابتدا میبایست اعتراف کنم، آقای «نيومن» بازيگر محبوب من نبوده و نیست!
برخلاف عقیده و پافشاری بسياری از صاحبنظران، که از چشمان آبی او می گويند و این خصیصه را مهمترين نشانه زيبايیاش میپندارند، من همیشه از چشمان آبی او وحشت داشتم! حسی در آن نگاهها بود که مرا میآزرد. چشمهای او برای من نشانه شرارت و شيطنتی بود که با نقشهايش تصوير میکرد. اما هنوز جواب این سئوالم را نیافتهام که در جوامعی مثل آمريکا، يا اروپا که مردان چشم آبی بسيارند، چرا هنوز «آبی بودن چشم» يک معيار مهم برای سنجش میزان زيبايی بشمار میرود؟! «فيليپ فرنچ» منتقد کهنهکار انگليسی معتقد است بهترين فيلمهای «پل نيومن» يعنی «هاد»، «بيلياردباز» و «تيرانداز چپ دست»، همگی فیلمهای سياه و سفيد وی هستند. فلذا بر اساس این اعتقاد، چگونه برخی دارند هنوز از چشمهای آبی «پل نيومن» حرف می زنند و الخ؟!
جشنواره ملی نماز و نیایش - که تنها اتفاق سینمایی شهرم با حمایت و توجه مدیران فرهنگی بود - با همه خوبیها و بدیهایش(!) تمام شد؛ تمام تمام. اما شواهد و ظواهر ناامید کننده هستند، همه چیز بسیار وحشتناک است. همه چیز حاکی از نابودی سینماست، سینما دارد در کشورمان میمیرد، مشخص است که دارند تلاش میکنند سینما را نابود کنند؛ حداقل در شهر من که اینطور است...
***
نمیدانم «یعقوباکبریان» با چه انگیزهای دارد در این شرایط دوام میآورد!لینک بیربط۱: www.mojefakhteh.blogfa.com
لینک بیربط۲: www.greek.blogfa.com/post-138.aspx
از زندگی چه میخواهیم؛ بهکجا میرویم؟!

امسال دلم جور دیگری گرفته است؛ صداهایی که میشنوم (که شاید مجبور به شنیدنشان هستم) آزارم میدهند. در میان این جمع و شهر و آدمهایش احساس غریبگی میکنم، گرچه «تعریف» واژه غریبگی هم به تازگی برایم معنای دیگری پیدا کرده است... امسال انگار دیگر نمی توانم دیدن بعضی عقاید سادهلوحانه و رفتارهای تزویرآمیز(همیشگی) را، تحمل کنم...
بیش از اینها، آه، آری
More than this, ah aye
بیش از اینها میتوان خاموش ماند
One can stay, silent more than this
میتوان ساعات طولانی
For long hours
با نگاهی چون نگاه مردگان، ثابت
With the expressionless look of a corpse
خیره شد در دود سیگار!
One can stare at the smoke of a cigarette!
خیره شد در شکل یک فنجان
At the shape of a tea cup
در گلی بی رنگ، بر قالی
At a faded flower on a carpet
در خطی موهوم، بر دیوار
At an illusionary line on the wall
میتوان با پنجههای خشک
With stiff fingers
پرده را یکشو کشید و دید
One can withdraw the curtain
در میان کوچه باران تند میبارد
And watch rain spattering in the alley
کودکی با بادبادکهای رنگینش
A child holding colored kites
ایستاده زیر یک طاقی
Standing under an arch
گاری فرسودهای میدان خالی را
A decrepit cart leaving the empty square
با شتابی پرهیاهو ترک میگوید
With clamorous promptitude
میتوان بر جای باقی ماند
Beside the curtain
در کنار پرده اما کور، اما کر...!
One can stay still, but blind, but deaf...!
(Forooq Farokhzad)

«هرمان هسه»، نويسنده و شاعر معروف آلماني که در سال 1946 براي رمان «بازي با تيلههای شيشه اي» موفق به دريافت جايزه نوبل ادبيات شد، همچنان يکي از پرخواننده ترين نويسندگان آلمان بشمار میرود. «هسه» نویسنده، شاعر و نقاش آلماني در 2 ژانویه سال 1877 در شهر کالو آلمان متولد شد. خانواده هسه، از سال 1873 در شهر زادگاهش در خانه اي که متعلق به انتشارات مبلغان مذهبي بود و رياست آن را «هرمان گوندرت»، پدربزرگ مادري اش بر عهده داشت، زندگي مي کردند. دنيايي که هسه در اولين سال هاي زندگي اش زيست، اشباع از فضاي تفکر پروتستان بود. در سال 1881 به سويس رفتند و بعد از 5 سال دوباره به کالو در آلمان برگشتند. هسه پس از موفقيت در زبان لاتين به مدرسه علوم ديني رفت، جايي که ساختار اولين رمانش، «زير دنده هاي چرخ» در آن شکل گرفت. روح عصيانگر هسه يکبار او را مجبور به فرار از مدرسه کرد، ولي باز دوباره روز بعد خيلي عادي به مدرسه برگشت. هسه با والدينش اختلاف نظر داشت و در شرايط روحي بدي روزگار مي گذراند؛ تا آنجا که در 20 مارس سال 1892 در نامه اي به آن ها نوشت: «مي خوام بروم، همانطور که خورشيد غروب مي کند.» دو ماه بعد از اين نامه در موسسه اي که توسط يک فرد مذهبي اداره مي شد، تلاش کرد خودکشي کند. همين باعث شد او را در مرکز روان درماني بستري کنند. به هر حال تا اواخر سال 1892 سلامت روحي خود را به دست آورد و به دبيرستاني در اشتوتگارت رفت و آن سال را با موفقيت از سر گذراند، ولي ادامه تحصيل نداد و در يک کتابفروشي شروع به کار کرد، اما سه روز بعد اين كار را نيز رها کرد. سپس 14 ماه در کارخانه ساعت سازي به عنوان تکنسين به کار يکنواخت پرداخت. همين يکنواختي باعث شد به سوي فعاليت هاي مذهبي و معنوي تمايل پيدا کند.
اکتبر سال 1895 بود که دوباره به کتابفروشي رو کرد و روزانه 12 ساعت به بسته بندي، طبقه بندي و آرشيو کتاب مشغول شد و بعد از کار نيز در خلوت به مطالعه ادامه داد و اين باعث شد همچنان از روابط اجتماعي دور بماند. هسه آثار مذهبي و بعد آثاري از گوته را خواند و بعد با «لسينگ» و «شيلر» (نويسندگان آلماني) آشنا شد. در سال 1896 براي اولين بار يکي از اشعارش در يک نشريه ويني منتشر شد. کار در کتابفروشي به او اجازه داد تا به لحاظ مالي استقلال داشته باشد. دو سال بعد اولين مجموعه اشعارش به نام «ترانه هاي رمانتيک» را منتشر کرد و سال بعد نيز مجموعه نثر «يک ساعت بعد از نيمه شب» را به چاپ رساند. متاسفانه هيچ کدام از اين آثار با اقبال عامه روبه رو نشد، تا جاييکه در مدت 2 سال فقط 54 نسخه از 600 نسخه مجموعه اشعارش به فروش رفت. ولي اين مساله ناشر آثار او را نااميد نکرد، وي به خوبي استعداد و ارزش هاي ادبي نويسنده جوان را دريافته بود و بيشتر تلاش مي کرد وي را دلداري دهد تا به يک کار سودمند فکر کند.
در سال 1900 از خدمت سربازي معاف شد. دليل آن ضعف شديد بينايي اش بود، چيزي که تمام عمر همچون ناراحتي هاي عصبي و سر دردهاي مدامش او را آزار مي داد. سال بعد با سفر به ايتاليا به يکي از آرزوهايش جامه عمل پوشاند. در اين زمان بود که شرايط انتشار اشعار و مطالب ادبي اش در مجلات رونق گرفت و از اين پس مي توانست روي درآمدش از اين حيث فکر کند. خيلي سريع، «ساموئل فيشر» ناشر به آثار او علاقمند شد و رمان «پيتر کامنزيند» را در سال (1904) منتشر کرد. همين سال با ماريا برنولي ازدواج کرد و از او صاحب سه پسر شد.
سال 1906 رمان «زير دنده هاي چرخ»، ماجراهاي دوران کودکيش را به چاپ رساند و بعد «گروترود» را در سال 1910 که در آن مي توان نشانه هاي بحران روحي هسه را ديد. فروش بيش از 10 ميليون نسخه از آثار هسه و موفقيت بزرگي که به دليل آخرين رمانش، «بازي مهره هاي شيشه اي» به دست آورد او را به عنوان پرخواننده ترين و پرطرفدارترين نويسندگان آلماني در جهان زنده نگه داشته است. مشکلات خانوادگي با همسرش او را مجبور به سفري طولاني به سريلانکا و اندونزي کرد. «يادداشتهاي هند» (1913) نتيجه اين سفرها بود. با اعلام جنگ جهاني اول، هسه به عنوان داوطلب به سفارتخانه آلمان در سويس رفت، چرا که نمي توانست در شرايطي که نويسندگان جوان آلماني در مرزها کشته مي شوند، بي تفاوت به زندگي عادي اش ادامه دهد. درخواست وي مبني بر مشارکت در جنگ او را مسوول نگهداري اسراي جنگي در سفارت آلمان کرد. در آنجا نيز به جمع آوري و بسته بندي کتاب براي اسرا ميپرداخت و مسول روزنامهاي براي آنها بود. روحيه ضد ناسيوناليستي وي باعث شده بود تا در سال 1914 در يکي از روزنامه هاي سويس مقاله اي منتشر کند تحت عنوان «برادرانم، دست از شکايت کردن برداريم». تيتر اين مقاله، مصرع اول سرود «به سوي سعادت» شيلر بود و در آن از روشنفکران آلماني مي خواست تا وارد مباحثات ناسيوناليستي نشوند. اين مقاله باعث شد از سوي آلمان ها تهديد به مرگ شود. دوستش «تئودور هويس» و «رومان رولان» فرانسوي از او حمايت کردند. به دنبال فعاليت در سفارتخانه آلمان در زمان جنگ به عنوان مسوول روزنامه اي براي اسراي جنگي، رمان «دميان» را با اسم مستعار «اميل سينکلر» در سال 1917 نوشت و دو سال بعد آن را به چاپ رساند. بعد از اختلافاتي که به دليل مشکلات عصبي با همسرش داشت، از خانه اش در کنار رودخانه کونستانس به «تسين» نقل مکان کرد و به ديگر دلمشغولي اش يعني نقاشي پرداخت. سپس اتفاقات اين سالها را در رمان «آخرين تابستان کلينگزور» (1920) منعکس کرد. دو سال بعد رمان «سيدارتا» را با موضوع فلسفه هندي و خردمندي شرقي نوشت، چيزي که از زمان کودکي به دليل علاقه مادرش به اين فلسفه و زندگي در هند به شدت به آن علاقه داشت. سال 1925 «کورسيت» و دو سال بعد نيز «سفر به نورنبرگ» را نوشت که بيشتر نوعي اتوبيوگرافي با لحني طعنه آميز بود. «گرک بيابان» نيز در همين سال به چاپ رسيد. باز در همين سال بود که «هوگو بال»، دوستش به مناسبت 50 سالگي اش بيوگرافي او را منتشر کرد. «نارسيس و گلدموند» (1930) نتيجه گفت و گوي او با «نينون دوبلين»، همسر سومش در باره زندگي است. هسه پيش از اين در سال 1923 براي دومين بار ازدواج کرده بود، سالي که تبعيت کشور سويس را نيز دريافت کرد. سال 1931 «بازي مهره هاي شيشه اي» را نوشت و سال بعد نيز «سفر به شرق» را به رشته تحرير درآورد. او که طرفدار صلح و مخالف ناسيوناليست بود، از بحران نازيسم احساس نگراني مي کرد. براي همين به روش خود سعي کرد با اين مساله برخورد کند و مقالاتي نوشت که خطر نازي ها را گوشزد مي کرد. براي همين از اواسط دهه 1930 ديگر هيچ نشريه آلماني هيچ اثري از هسه را منتشر نکرد. چيزي که باعث شد نسل جوان آلمان او را تا موفقيتش براي دريافت جايزه نوبل در سال 1946 نشناسند. در واقع هسه اين جايزه را براي رمان «بازي مهره هاي شيشه اي» دريافت کرد که در سال 1931 نوشته بود ولي در سال 1943 منتشر شد. اين رمان بازتاب مشکلات روحي هسه در مقابل مسائل سياسي و خطر جنگ جهاني دوم است. هر چند هسه بعد از جنگ و موفقيتش در نوبل با موج جديدي از خوانندگان نسل جوان مواجه شده بود، ديگر فقط شعر و داستان کوتاه مينوشت.
هسه در 9 آگوست سال 1962 چشم از جهان بربست و در قبرستان «سنت آبوندينو» در «مونتانيولاي» سويس، جايي که «هوگو بال» در آن آرميده، دفن شد. ولي مخالفت آلمان ها هنوز با او ادامه داشت، تا جايي که بيش از 10 سال بعد از دريافت جايزه نوبل، يعني در 1957 يکي از منتقدان آلماني نوشت: «اينکه هسه تعداد بي شماري شعر سروده کاملا احمقانه است و مايه تاسف.» و در ادامه هيچ قضاوت مثبتي نسبت به آثار او ننوشت. با اين همه فروش بيش از 10 ميليون نسخه از آثارش و موفقيت بزرگي که به دليل آخرين رمانش، «بازي مهره هاي شيشه اي» به دست آورد او را به عنوان پرخواننده ترين و پرطرفدارترين نويسندگان آلماني در جهان زنده نگه داشته است.
برش؛ کجا و چگونه؟
“صحنه” متداولترین نوع در میان انواع فصلهای فیلم داستانی است. منظور از صحنه، فصلی از فیلم
است كه در رویدادی كه جلوی چشم بیننده میگذرد هیچ گسست زمانی و مكانی روی نمیدهد؛ تداوم زمانی و مكانی رویداد كاملاً حفظ میشود. “صحنه” نزدیكترین شكل سازماندهی مادّه خام بصری و صوتی سینمایی به زمان و مكان تئاتری است. بیشتر فیلمهای داستانی امروز از صحنهها تشكیل شدهاند. و یكی از ابتداییترین وظایف یك تدوینگر سینما و چیزی كه به عنوان اصول اولیه تدوین به او آموزش داده میشود، شگردهای حفظ تداوم زمانی و مكانی صحنه است، چون در واقع نماهایی كه صحنه را میسازند هریك جداگانه و شاید با فاصلههای زمانی زیاد و شاید حتی در جاهای مختلف فیلمبرداری میشوند و این تدوین است كه باید آنها را طوری كنار هم بچیند كه حس تداوم بیوقفه زمان و مكان را به بیننده القا كنند. و این همه البته مطلب تازهای نیست. امّا نكتهای كه شاید كمتر به آن توجه شده باشد این است كه فیلمهای مستند اساساً بر “صحنه” استوار نیستند، و این امر باعث میشود این مهمترین وظیفه تدوینگر فیلمهای داستانی در آن نوع كار اهمیت خود را از دست بدهد و مهارتش در این زمینه هیچ كارآیی در آن نوع سینما نداشته باشد. به معنای دقیق كلمه “هیچ كاربردی”، چون صحنه در فیلم مستند، در جاهایی هم كه هست، دست كم از نظر تدوین، با صحنه فیلم داستانی كاملاً تفاوت دارد.با توجه به این تفاوت بنیادی، گمان میكنم باز كردن این موضوع، نقطه درستی برای ورود به بحث تفاوتهای تدوین در سینمای مستند و داستانی باشد.
چرا صحنه در فیلم مستند كم است؟ این پرسش را میتوان اینگونه پاسخ داد، بدلیل اینکه بسیاری از فیلمهای مستند داستان تعریف نمیكنند(گرچه مستندهایی جذاب هستند که داستان تعریف میکنند!) اغلب فیلمهای مستند بر این تلاش هستند که موضوعی را تشریح كنند، یا زندگی آدمی را نشان دهند یا معماری بنایی را توصیف كنند یا رویدادی را كه در حال وقوع است روی فیلم ثبت كنند. برای این اهداف آنها باید مادّه خامی را كه درباره موضوع خود در اختیار دارند كنار هم بچینند و با افزودن گفتار توصیفی و تفسیری، با آوردن عكس و فیلمهای آرشیوی، با كنار هم چیدن مصاحبهها و حرفهای آدمهای گوناگون كه دیدگاههای گوناگونی راجع به موضوع فیلم دارند، به یك ساختار یا فُرم برسند. از این نظر فرم در فیلم مستند بسیار مهمتر از فیلم داستانی است، چون در فیلم داستانی دست كم داستانی هست كه ماتریال تصویری-صوتی را سازمان دهد و آنها را از بیشكلی در آورد. مهمترین وظیفه تدوینگر فیلم مستند چیدن مادّه خامی از منابع گوناگون بر اساس یك طرح مفهومی، حسی، گزارشی، سفرنامهای، علمی و غیره است. وارد شدن در انواع ساختارهای كلان فیلم مستند موضوع این نوشته نیست، امّا این طرحها هرچه هستند، تدوینشان مهارتهایی میطلبد كه كاملاً با مهارتهای تدوین فصلهای فیلم داستانی با الویت حفظ تداوم زمانی و مكانی متفاوت هستند. در این نوع تدوین كنار هم نهادن دو تصویر از دو مكان و زمان متفاوت به منظور جلب توجه بیننده به شباهت یا تضاد آنها، در هم برش زدن دو مصاحبه به همین منظور، خلق فصلهای خوشهای (یعنی فصلهایی كه گوشههای از فعالیتها و اتفاقات متداول یك مكان بدون توجه به تداوم مكانی و ترتیب زمانی كنار هم چیده میشوند تا حس كلی مكان مورد نظر خلق شود)، و استفاده از صدای ناهمزمان برای القای مفهوم تازه به تصویر یا ایجاد به هم پیوستگی بین تصاویر بیربط، اهمیت بسیار زیادی پیدا میكند. اینها همه نكاتی هستند كه در غیاب داستان و در غیاب واحد مهم سینمای داستانی یعنی صحنه، پیش روی تدوینگر سینمای مستند قرار میگیرند.
البته این طور نیست كه در سینمای مستند مطلقاً صحنه وجود نداشته باشد. در تعدادی از فیلمهای مستند فصلهایی وجود دارند كه در مكانی بسته میگذرند و معمولاً گفتوگوی چند نفر را نشان میدهند و در این فصلها هدف تدوینگر نزدیك شدن به خلق نوعی تداوم زمانی و مكانی است. برای نمونه میتوانم از میان فیلمهای ایرانی به فیلم زینت: یك روز بخصوص ساخته خسرو مختاری اشاره بكنم، كه بخش قابل توجهی از آن در یك خانه كوچك میگذرد و گفتوگوها و كارهای آدمهای حاضر در آنجا را نشان میدهد؛ یا به فیلم طلاق به سبك ایرانی كارِ كیم لونگینوتو و زیبا میرحسینی كه بخش اعظمش در اتاقهای یكی از شعبههای دادگاه و فصلی از آن در خانه یكی از زنانی كه برای گرفتن طلاق به آنجا رفت و آمد میكند گرفته شده است. امّا این صحنههای فیلم مستند هم با صحنههای فیلم داستانی تفاوتهای اساسی دارند.
اوّلاً در اینجا تصاویر بر اساس یك دكوپاژ از پیش تعیینشده گرفته نشدهاند. در فیلم داستانی ابتدا نقشهای بوده كه تصاویر بر اساس آن فیلمبرداری شدهاند و حالا تدوینگر باید این تصاویر را بر اساس آن نقشه كنار هم بچیند و حتیالامكان به آن نزدیك شود. در مستند چنین نیست. در بیشتر مواقع رویدادها از پیش طراحی شده نیستند و نقش عوامل غیرقابلپیشبینی در آنها بسیار بالاست. این رویدادها یك بار اتفاق افتادهاند و از آنها فیلم گرفته شده است. در بیشتر مواقع تكرار و برداشت دوّم و سوّم هم وجود ندارد. تدوینگر ماتریال طراحی شده مانند نما و نمای عكس (شات و ریورس شات) و واكنشهای شنوندگان (ریاكشن شات) در اختیار ندارد تا با آنها كار كند. از سوی دیگر انبوهی از نماها و حرفهای بدرد نخور (از نظر دراماتیك به درد نخور؛ یعنی ضعیف، نارسا، نامفهوم، تكراری و ...) در اختیار دارد كه باید حذف شوند. اصولاً در آوردن ماتریال بد اولین كار تدوینگر فیلم مستند است. تدوینگر فیلم داستانی از برداشتهای متعدد یك برهه زمانی تعدادی را حذف میكند و یكی را نگاه میدارد، در حالی كه تدوینگر مستند وقتی چیزی را حذف میكند، آن برهه زمانی را به كلّی حذف میكند. در فیلم مستند كمتر از دو یا چند دوربین به طور همزمان استفاده میشود، بخصوص در صحنههای داخلی و در مكانهای كوچك، امّا حتی در صورت استفاده از بیش از یك دوربین، به ندرت ممكن است دوربینها به طور هماهنگ و از پیش طراحی شده (در حد قابلمقایسه با فیلم داستانی) یكدیگر را تكمیل كنند و مهمتر اینكه دیالوگ و آكسیون كنترلنشده بیبروبرگرد نیاز به ویرایش به معنی حذف بخشهای غیردراماتیك و به درد نخور دارد. (صحبت من درباره فیلمهای مستند كاملاً بازسازی شده نیست، كه البته برای نمونه فیلم كلاسیك فاربیك ژاك روكیه را میتوان نام برد. تدوین این فیلمها بیشتر به تدوین فیلمهای داستانی نزدیك است]. بنابراین كار تدوینگر در اینجا بسیار متفاوت است. پیدا كردن اینسرتهای درست (برای حذف بخشهایی كه در آنها صدا خوب امّا تصویر بد است، حذف صدا و حفظ تصویر با استفاده از صدای گفتار یا موسیقی روی تصویر، و ... كارهایی هستند كه او باید خوب بلد باشد.
یكی از شباهتهای كار تدوینگر فیلم مستند و داستانی توجه به ریتم كلی كار است كه بیش از هر چیز یك حس هنری و شم خوب در مورد تشخیص وزن و تناسب دارد.
اصول تدوین تداومی تا حدود زیادی مدون شده به شكل كتابهای درسی عرضه شدهاند، امّا این اتفاق درباره اصول تدوین فیلم مستند نیافتاده است. البته تدوین نیز مانند همه جنبههای تولید فیلم مستند به اندازه سینمای داستانی فرمولبردار نیست و هر تدوینگر و كارگردانی شیوه خاص خود را دارد. با وجود این اصول مشتركی وجود دارند كه برای آموزش اولیه و ارائه كاری مطابق استاندارد میتوان آنها را فرموله كرد.
نكته دیگر اینکه با رواج دوربین ویدئویی دیجیتالی و ارزانی مادّه خام اولیه (نوار ویدئو به جای نگاتیو)، مقدار مادّه خامی كه برای یك فیلم گرفته میشود معمولاً بسیار زیاد است و به این دلیل در سالهای اخیر بیش از پیش فیلم مستند سر میز مونتاژ [یا درستتر است بگوییم جلوی مونیتور كامپیوتر] ساخته میشود و اهمیت تدوینگر هم به همین نسبت افزایش پیدا كرده است.
در یك نگاه گستردهتر، تحول وسائل تولید فیلم مستند به تحول شیوه تولید و چگونگی سازماندهی تولید آن منجر شده است، امّا این شیوهها هنوز كاملاً جا نیافتادهاند و از این نظر ما در یك دوره گذار به سر میبریم. تدوین مستند را هم باید از همین زاویه مورد توجه قرار داد و دید كه ورود ابزار تازهای و شرایط تولید تازه چه تغییراتی در یطه تدوین به وجود آورده است. این سیالیت، این دوران در حال گذار، یكی از مسائلی است كه كار فرمولاسیون اصول تدوین مستند را دشوار میكند. تدوین مستند را باید در بستر گستردهتر شیوه تولید فیلم مستند و تحولات آن دید و بررسی كرد.
دردانه سینمای ایران!

مراحل فیلمبرداری فیلم سینمایی اخراجی های 2 در حالی به پایان می رسد، که مسئولان دولتي و رسمي کشور در حوزه فرهنگ و هنر و غیره(!) پی در پی از پشت صحنه این فیلم دید و بازدید به عمل آورده اند؛ از وزير و مشاور و سخنگو و... گرفته تا هیئت های همراه، که همين طور پا به پاي «مسعود دهنمكي» در لوكيشنهاي مربوطه راه میروند و با ستاره ها، بازيگران و عوامل دست اندرکار فیلم، عكس يادگاري میاندازند(!) و اخبار ماوقع را هم رسانهاي ميكنند و الخ.
شايد از يك بعد اين قضايا خوشحالكننده باشد؛ اینکه چنين حضورهاي تشويقبرانگيزي نسبت به توليدات سينماي ايران میتواند در نهايت به توانمندي سينماي ما منجر شود و اعتباري بيش از پيش را به ويژه از جهت حمايتهاي مديريتي و حكومتي براي آن به ارمغان آورد. اما سوال اينجاست كه چرا حالا فقط اين يك فيلم سينمايي و اين يك فيلمساز؟!
پر واضح است هنگامي كه عملي از سوي اعضايي از يك مجموعه واحد شكل تكرار به خود گيرد، خواه ناخواه ذهن را معطوف به نشانههايي معنادار میكند. اين همه پروژه سينمايي در حال توليد است، چرا هيچ يك از آنها براي آقايان و حضرات، محلي از اعراب ندارند و تنها دردانه سينماييشان اين يك مورد خاص است؟
شايد اگر اكنون زمانهاي بود كه اغلب اين بازديدكنندگان محترم هنوز به كرسي و مقامی دست نيافته بودند، میشد به راحتي از كنار اين اخبار گذشت و ماجرا را به قرابتهاي فكري و ايدئولوژيك ربطش داد؛ ولي اكنون كه در مقام يك مدير يا مسئول، اين جور حمايتها شكل عيان به خود میگيرد، وضعيت طبعاً متفاوت خواهد بود. اولين تعبيري كه از اين رفتوآمدها به ذهن متبادر میشود آن است كه پروژه اخراجيها، ايدهآل سينمايي آقايان است و لابد به مثابه الگويي است كه ديگر فيلمسازان نيز میبايست آن را سرمشق قرار دهند و با ساخت چنين كارهايي، آرمانهاي مورد نظر را در ساحت سينما به منصه ظهور برسانند. اما مشكل اينجاست كه اخراجيها (همان قسمت اولش را میگوييم) از ديدگاه اغلب كارشناسان و منتقدان و تحليلگران سينمايي، اثري نازل و پيش پاافتاده است و البته اينكه چرا با استقبالي فراگير از جانب تماشاگران مواجه شد، مجالي مفصل میطلبد كه به اجمال میتوان چنين سوالي را در خصوص هر فيلم پرفروش ديگري هم – از آتش بس(!) گرفته تا توفیق اجباری(!) – مطرح ساخت و بالطبع اين نتيجه را گرفت كه هر فروش بالايي دال بر معتبر و ارزشمند بودن نيست.
در این میان مشخص است که هیچکس مخالف فيلم ساختن (و یا نساختن!) آق مسعود این روزهای سینمای ایران نيست؛ حتي اگر فيلمی که می سازد بد باشد(!) و ارزش سینمایی-هنری هم نداشته باشد، اما اينكه يك فيلم «بد» نزد مسئولان ما در بوق و كرنا دميده شود، و اینکه طبق برنامه از پیش تعیین شده (و یا نشده!)، آرام آرام تبديل به تابلويي براي نمايش ميزان ذوق و سليقه زيبايي شناسانه ايشان قرار گيرد، زيبنده کلیت سینمای ایران به نظر نمیرسد.
سينماي ايران مجموعهاي متنوع است كه مديران میتوانند با حفظ همان سلایق خاص خويش، مانورهاي نمايشي مديريتي شان را به همان اندازه تنوع و گسترش بخشند. چنين رويكردهاي محدودي نه به نفع سينماست و نه به سود دستگاه سياست و حكومت. شايد تماشاگر خسته امروز به پارهاي لودگيها(!) و جنگولك بازيهايي(!) كه البته در لايهاي از شعائر و ارزشها كادوپيچي شده است به قهقهه هم بيفتد؛ اما آيا اين فرايند براي مسئولان دستگاههاي فرهنگي كفايت میكند تا افق آرمانهايشان را در چنين بستر كمعمقي جستوجو كنند؟!
ایدهای که خراب شد...

بدون تردید نمیتوان «سه زن» را ادامه (طبیعی و منطقی) «زندانزنان» به حساب آورد؛ گرچه به ظاهر «شهر» - همان کاراکتر سکانس پایانی «زندانزنان» - و «مشکلات زنان» در فصل نخست فیلم دوم، قرار است تلنگری باشند و در سالن سینما به ما تلقین کنند که داریم، بعد از هفتسال، دنباله فیلم اول «منیژه حکمت» را تماشا میکنیم، و اتفاقاً فیلم با این تصور و ادعا که دارد با پرهیز از سانتی مانتال گرایی (و افتادن در ورطه ملودرام) و با نگاهی عمیقتر به جامعه و روابط آدمهایش مینگرد، متاسفانه باید بگوییم، همان ایده ساده تقابل «سه نسل» متفاوت (که در فیلمنامه اش مهیا بوده) را نیز خراب کرده و به فیلمی گنگ، در سطح، مبهم و مضحک تبدیل گشته است. صرف نظر از چند لحظه بیادماندی، اصلاً نمیدانم چرا باید همچنین فیلمی ساخته میشد که تماشا کنیم(!)؛ و در یک کلام «سه زن» با تمام حاشیه هایی که به دنبال توقیف و سانسور و بازیهای سیاسی و... خودش برای خودش دست و پا کرده بود، یکی از بدساخت ترین فیلم های اکران فصل حاضر به شمار می رود.
***
منتظری: فیلم «سهزن» بعد از مدت ها کشمکش و درگیری های فراوان امروز دارد اکران می شود، خوب در ابتدا مشخص است که فیلم از لحاظ ساختاری اصلاً فیلم قابل قبولی نیست؛ چه در فیلمنامه، چه در اجرا و پرداخت...
نوروزی گوهر: با دیدن فیلم احساسم نسبت به «منیژه حکمت» قطعی شد؛ اینکه او از سینما برای مسایل دیگری استفاده می کند، همانطور که مشخص است او در «زندان زنان» و همچنین در «سهزن» دنبال خلق اثر هنری و ایجاد لحظه های سینمایی نبوده و نیست(!) او از سینما به عنوان یک ابزار استفاده می کند یا بازی های سیاسی اش را رنگ و لعاب بدهد...
رحیمی: البته به ظاهر این یک ویژگی منفی به حساب نمی آید؛ در همه جای دنیا یکسری فیلمساز هستند که دارند کار می کنند و فیلم می سازند و نگاه خودشان را هم در فیلم هایشان مطرح می کنند، مگر می شود بگوییم صرفاً باید به دنبال زبان سینما باشیم؟! خوب طبیعی است که هرکسی عقیده ای دارد و برای این عقیده و آرمان می نویسد، فیلم می سازد و آنهایی موفق ترهستند که با زبان هنر حرفشان را می زنند و در لایه های غیر سطحی؛ اما مشکل «حکمت» اینست که وجه سینمایی آثارش را در نظر نمی گیرد، به نظر من «سه زن» از لحاظ سینمایی و ساختاری اصلاً ارزش بررسی ندارد...
منتظری: اتفاقاً من فکر می کنم ارزش بررسی کردن دارد، نه به خاطر خوبی هایش بلکه به خاطر همین ویژگی های احتمالاً منفی و غیر حرفهای؛ با اینکه فیلم بدی است اما یک لحظه های خوبی هم دارد دارد، اما اولین سئوال مان می تواند این باشد که چرا این فیلم، فیلم بدی است؟ برای مثال از فیلمنامه شروع کنیم...
نوروزی گوهر: ...خوب اگر بخواهیم ساختاری بررسی کنیم، فیلم نامه اگرچه توسط نغمه ثمینی نوشته شده است، اما خیلی لنگ می زند. فیلم درباره سه نسل از زنان ایرانی است که همه از یک خانواده هستند، نسل گذشته که دارد فراموش میشود، نسل میانی که همین نسل امروز است و نسل فردا که یا در بیابان باید دنبالش بگردیم و یا در چند طبقبه زیر از سطح زمین... به هرحال فیلمنامه دارد چند روایت را بطور موازی پیش می برد ولی مشکل از همین ابتدا شروع می شود که فیلم از چینش مناسبی برخودار نیست و کاراکترها و مناسبات شان در کنار هم خوب و صحیح چیده نشده اند...
رحیمی: من فکر می کنم اساساً مشکل نگاهی است که «منیژه» دارد، فیلم دارد زور می زند درباره گسست نسل ها یک نگاه انتقادی داشته باشد، و فاصله بسیار زیاد نسل های امروز با همدیگر را ترسیم کند، اما فیلم و این روابط به دلیل نگاهی که آلوده به یک برخورد غیر سینمایی و یا بهتر بگویم غیر دراماتیک است، به هیچ وجه باورپذیر نیستند...
منتظری: در جایی خوانده ام که منیژه حکمت دلیل این مشکل را جرح و تعدیل های بعد از تدوین اعلام کرده، اما من هم فکر میکنم مشکل جای دیگری است...
نوروزی گوهر: ...مشکل اینجاست که این خانم کارگردان نه سینما را خوب می شناسد و نه آدم هایی که در فیلم به سراغشان رفته، اصلاً برای من یکی خنده دار است؛ همه چیز در سطح باقی مانده است، مثلاً میآید فرش را میگذارد در فیلم به عنوان نماد گذشته اما نمی تواند یک نگاه درست به امروز و گذشته داشته باشد، یا اینکه سیگار را میگذارد گوشه کلاه آن جوان عارف مسلک که روزه دود گرفته...
رحیمی: ...جوان عارف مآبی که به سبک «لینو ونتورا» در فیلم دسته سیسیلیها سیگار را لب کلاهش گذاشته بود...
نوروزی گوهر: ...آره اما نتواسته چند جمله درست و حسابی برای این کاراکتر دربیاورد و شخصیت را توصیف کند، و مثلاً آن قضیه افتتاح موزه فرش در داخل و همزمان خارج کردن میراث، رفتارها و بازی بد «پگاه آهنگرانی»...
منتظری: ...که هنوز کفش های کتانی اش را در نیاورده است...!

نوروزی گوهر: ... و خلاصه اینجور سطحی گرایی که انگار صرفاً یک بازی روشنفکری بودند و هیچگونه مابه ازای سینمایی برای ارتباط دادن اینها فرآهم نشده بود. من فکر می کنم مشکل اینجاست که همه چیز فیلم در سطح باقی مانده است، در هنگام تماشای فیلم احساس می کردم انگار دارم یک پایان نامه هنرجویی تماشا می کنم و بس...!
رحیمی: ...اتفاقاً من هم داشتم به این فکر می کردم یک هنرجوی فیلمسازی اگر بخواهد همچنین مضمونی را بسازد، در زمان 10 تا 25 دقیقه می تواند یک فیلم کوتاه قابل قبول بسازد، سرشار از لحظه های تاثیرگذار، چون ایده فیلم این قابلیت را داشت...
منتظری: ولی گذشته از این مشکلات فیلم، من نمی توانم کتمان کنم سکانسی که مادر(نیکی کریمی) به دنبال دخترش می رود و سری به خانه دوست فرزندش می رود، سکانس خوبی شده است، مخصوصاً که بازی «صابر ابر» خیلی نرم و روان در فیلم جا افتاده است...
نوروزی گوهر: ...درسته، واقعاً فیلم در چند بخش از همین جور لحظه های خوب دارد، اما اگر این لحظه ها را از فیلم در بیاوریم، فیلم هیچی ندارد، واقعاً هیچی ندارد...
منتظری: ...من فکر می کنم فیلم کمی سردرگم است، پایان فیلم هم اصلاً خوب نیست...
رحیمی: ...به نظر من تلاش نافرجام منیژه حکمت این بوده است که ترسیمی از اوج استیصال آدمی را نشان بدهد؛ آدم هایی برای رسیدن به آرامش سردرگم و حیران میان آتش و دود به کورهراههای منتهی به امامزاده کشیده میشوند، آدم هایی که هریک تلاش می کنند خود را بشناسند و به نوعی در جستجوی گوهر وجودی خویش بگردند...
نوروزی گوهر: به نظر من تو داری این حرف های قشنگ قشنگ را به فیلم ضمیمه می کنی! این همه حرف در فیلم نبود، اصلاً این فیلم نبود که ما دیدیم...!
رحیمی: ...من نمی خواهم از فیلم دفاع کنم، اما اگر کمی بخواهیم داستان فیلم را تحلیل کنیم به این سرفصل ها می رسیم که البته من هم به شدت موافقم که فیلم نتواسته از سطح و ظاهر فراتر برود و برخود صحیح و عمیق با ایده خود داشته باشد...

منتظری: ...به هرحال فیلم «سه زن» هرچند به خاطر داشتن دغدغه های خاص و مفهومی (البته در لایه های سطحی)، در وهله نخست برای ما فیلمی جذاب و روشنفکرانه جلوه می نماید، اما مشخص است که نتوانسته در گفتن حرف هایش از زبان سینما بهره بگیرد و نتوانسته به روایتی دراماتیک و سینمایی دست پیدا کند، و می خواهم بگویم در مرحله کارگردانی و اجرا هرآنچه در فیلمنامه داشته را نیز، از دست داده است.
در جستجوی لحظههای از دست رفته زندگی

همین که سینما تربیت قم، میتواند کنعان را بیاورد و (بهراحتی) اکران کند، و همین که پوستر و بنر فیلم - بر سردر سینما - باقی میمانند و به رنگ اعتراض و ناسزا آغشته نمیشوند، جای شکر دارد؛ و سکوت(!) مانی حقیقی - بعد از مدتها کلنجار رفتن با اصول و مبانی سینما و کسب تجربه در کنار صاحب نظرانی همچون «عباس کیارستمی» و همچنین ورود جدی به بدنه سینمای حرفهای در قالب فیلمنامه نویسی با فیلمسازانی همچون «اصغر فرهادی»، و در ادامه کارگردانی فیلم مستند کوتاه «ماندن» و فیلمهای سینمایی «آبادان» و «کارگران مشغول کارند» - سال گذشته فیلم متفاوت «کنعان» را به عنوان سومین فیلم بلند خود، راهی بخش مسابقه بیست و ششمین جشنواره بین المللی فیلم فجر کرد، که موفق به دریافت دیپلم افتخار بهترین فیلم تماشاگران بخش مسابقه بینالملل آن دوره جشنواره شد. کنعان - همانطور که از عنوان پر رمز و رازش مبرهن است – نه تنها فیلم چندان ساده و سهل انگاری نیست، بلکه سرشار از ایهام و ابهام(آگاهانه) است، و در هنگام تماشا، مخاطب جدیاش را به وجد میآورد و کاری میکند در این برهوت فیلم ایرانی، از رفتن و بودن در سالن سینما لذت ببریم. اما گذشته از ویژگیهای مثبت فیلم، کنهان (به هیچ وجه) شاهکار «حقیقی» هم به حساب نمیآید؛ چراکه علیرغم پیچیدگیها و ظرافتهایی که «حقیقی» در مقام کارگردان به کلیت فیلم بخشیده، فیلمنامه و داستان فیلم درگیر تظاهر و تزویر است؛ مملو از رودربایستی است، یا با مخاطب (که نه) و یا با اداره نظارت و ارزشیابی(!). کاش کنعان را - علیرغم اینکه در لحظاتی از فیلم، به سواد و دانش «حقیقی» دوباره ایمان آوردم – اصلا" تماشا نمیکردم؛ و ای کاش هنوز کارگران، همان شکلی مشغول کار بودند! نقطه نظرات زیر، گزیدهاست از گفتگو با رضا نوروزی گوهر(فیلمساز) و علی نهاری(نویسنده و منتقد)، که پیرامون آخرین ساخته مانی حقیقی، به بهانه اکران در قم شکل گرفت.
***

منتظری: خوب من «مانی حقیقی» را به واسطه «اصغر فرهادی» و یکی دو مطلب که درباره «شهر زیبا» نوشته بود می شناختم و گذشت و گذشت زمانیکه دوباره با خود «اصغر فرهادی» فیلمنامه «چهارشنبه سوری» را نوشته بود پس از آن که به طور مستقل فیلم «کارگران مشغول کارند» را ساخت، که تابته فیلم «آبادان» را هم قبل از کارگران ساخته بود ولی اکران نشد...
نوروزی گوهر: من فکر میکنم مانی حقیقی تا قبل از کنعان یکسری قراردادها را با مخاطب سینما بسته بود، یکجور ایده آل گرایی یا یکجور نوآوری، اما پس از دیدن کنعان احساس کردم این فیلم نمی تواند ادامه منطقی آن سینمایی باشد که مانی حقیقی به ما شناسانده بود، یعنی اینکه کنعان خیلی با آن دو فیلم متفاوت است...
نهاری: یعنی تغییر کرده...
نوروزی گوهر: اگر تغییر هم نکرده باشد، احساس کرده است باید در امروز سینمای ایران، «کارگران...» را نسازد و بیاید کنعان را بسازد، خودش این حرف را در جایی گفته بود که امیدوارم فیلم آخرم میخی باشد بر تابوت کارگردان جوان، یعنی اینکه به من نگویند کارگردان جوان و کارگردانی که دارد فیلم تجربهای میسازد...
نهاری: اما الآن هم در فیلم آخرش کنعان فیلمش را برای همان گونه مخاطب نوشته است؛ نمی خواهم بگویم همانگونه روشنفکری بازی های کارگران مشغول کارند، اما رمز و رازهایی که در فیلم کنعان هست، گره هایی که در فیلم هست، نمادهایی که در فیلم هست برای مخاطب عام سینما گذاشته نشده است، این فیلم هم یک جورایی فیلم روشنفکری بحساب میآید...
نوروزی گوهر: موافقم، یک جایی خوانده ام که در سالن سینما یکی بلند میشود و داد میکشد که این فیلم ها را برای که می سازید، خوب سینما یک هنر برای طبقبه متوسط است، اما مانی حقیقی برای این طبقه فیمل نمی سازند، همانطور که میدانید او پسر نعمت حقیقی و لیلی گلستان است، و نوهی ابراهیم گلستان کبیر. خوب او از یک طبقه مرفه جامعه به سینما آمده است و حرف ها و فیلم هایش هم از همان قشر حرف می زنند...
منتظری: ...گذشته از اسقبال عام از این جور فیلمها و بالطبع دست نیافتن به رکوردهای نجومی فروش فیلم برای یک کارگردان، این یک ویژگی برای کارگردان است و نه مثبت است و نه منفی. اتفاقا" از این رو که این قشر را خوب می شناسد و درد و حرف این طبقه را درست می فهمد و می گوید شاید یک ویژگی مثبت هم باشد، اما واقعا" نقش مخاطب عام در این فیلم کجاست؟
نهاری: به هرحال این فیلم سعی می کند به این طبقه بورژوا نزدیک شود و اتقافا خوب هم نزدیک می شود، به نظر من این فیلم علیرغم اینکه درباره یک قشر خاص مرفه است، و شاید توده مردم خودشان را در این فیلم نبینند و یا خیلی دور ببینند، اما برای طبقه پایین جامعه غیر واقعی نیست، این واقعی بودن فیلم امتیاز اصلی و قوت فیلم بحاب میآید...
نوروزی گوهر: من فکر می کنم یکی دیگر از امتیازات فیلم اینست که حقیقی روایت فیلم اش را بر مبنای یک جور «نگفتن» بنا کرده، فیلم خیلی آرام و در لایه ای از پرداخت صحیح جزییات به ما اطلاعات می دهد...
نهاری: ...یک جورایی خسیس است...
نوروزی گوهر: ...خسیس نیست، این ویژگی فیلم در روایت است، اتفاقا" در بسیاری از لحظههای ناب که کم هم نبودند آدم را به واسطه همین ویژگی اش میخکوب می کند، فیلم ریتم کندی دارد اما خسته کننده نیست، مخاطب را درگیر و همراه می کند...
منتظری: ...فکر میکنم فیلم بر اساس همین پرداخت جزییات و تاکید بر موقعیت ها به جای گل درشت کردن شخصیت ها، در فضاسازی موفق بوده است و به واسطه همین فضاسازی ها است که شخصیت هایش را برای مخاطب پرداخت می کند...
نوروزی گوهر: من فکر می کنم فیلم در کلیت یک فیلم قابل قبول است، شروع خوبی دارد، پرداخت خوبی دارد، بازیهای فیلم خوب است، اما من پایان فیلم را دوست نداشتم...
منتظری: تا قبل از اینکه برویم سراغ پایان که اتفاقاً من هم موافقم چون فیلم از پایانش ضربه خورده است و به یک تظاهر تبدیل شده، بحث فیلمنامه را ببندیم...
نوروزی گوهر: خوب اگر بخواهیم کمی ساختاری به فیلم نگاه کنیم، این فیلمنامه اطلاعات کم می دهد، و آرام آرام جلو می رود، فیلمنامه توسط خود مانی حقیقی و اصغر فرهادی نوشته شده و این دو نفر معمولاً کاراکترهای فیلمنامه شان را اول خوب می شناسند و بعد درباره شان می نویسند، کاراکترهای فیلم کنعان خوب و اصولی پرداخت شده اند، اما مهمترین هنر این دو نفر اینست که از لحظه های عادی زندگی سینما ساخته اند، اما بطور کل مانی حقیقی مدیوم سینما را می شناسد و به همین واسطه در انتقال حس به مخاطب موفق عمل کرده است...
نهاری: من هم فکر می کنم فیلمنامه کنعان، خیلی برپایه جزییات شکل گرفته است، جزییاتی که اتفاقاً خیلی جذاب هستند و به جا از آنها استفاده شده است، در هنگام تماشای فیلم کنعان احساس کردم فیلم به همان اندازه چهارشنبه سوری روان بود و خیلی از لحظه های فیلم، چهارشنبه سوری را تداعی می کرد...
منتظری: بهرحال فیلم پر از این لحظه ها بود، لحظه هایی که استادانه پرداخت شده بودند، مثل لحظه ای که آسانسور در طبقه دیگری میایستاد و چند بار هم تکرار شدند و لحظه هایی که دوربین از بالا نمای اکستریم لانگ شات را با زاویه های انگل نشان میداد که چند بارهم تکرار شد، اما از فیلمنامه که بگذریم، فیلم از بازی های بسیار خوبی برخوردار است، همه خوب هستند، حتی فروتن...!
نوروزی گوهر: من فکر می کنم مانی حقیقی در انتخاب بازیگر خودش به تنهایی نقش نداشته است و فشارهای مصطفی شایسته تهیه کننده فیلم بر انتخاب و چینش این همه ستاره در فیلم بی تاثیر نبوده است! به نظر من انتخاب ترانه علیدوستی اصلاً انتخاب درستی نبوده است، خوب ترانه علیدوستی چهره شناخته شده ای است که به قول خود مانی حقیقی هنوز پانزده سال دارد!
منتظری: در جایی خواندم که اول قرار بوده لیلا حاتمی نقش مینا را بازی کند اما وقتی قرار شده که پسرش مانی مصفا به دنیا بیاید، از بازی انصراف داده است و علیدوستی از ناچاری انتخاب شده است...
نهاری: من در سالن سینما داشتم فکر می کردم که چه گریمور حرفه ای سرکار بوده است؛ چراکه ترانه را ده سال پیرتر کرده و افسانه بایگان را بیست سال جوان تر نوروزی گوهر: حضور افسانه که اصلاً هنگام امضای قرارداد به مانی حقیقی تحمیل شده است...
منتظری: خوب به طور کل فکر میکنم مانی حقیقی برای ساختن کنعان زیر بار خیلی تحمیل ها رفته است، از همین انتخاب بازیگر گرفته تا پایان مضحک فیلم که میشود متوجه شد تحت یکسری فشارها این نگاه متظاهرانه به پایان فیلم الحاق شده است...
نوروزی گوهر: من هم فکر می کنم اگر مانی حقیقی قرار نبود با مصطفی شایسته و در قالب سینمای بدنه این فیلم را بسازد، پایان مضحک و پاستوریزه ای همچون روزگار فعلی فیلم انتخاب نمی کرد، این فیلم برای سینمای بدنه ما اتفاق خوبی است، اما به برای مانی حقیقی...
منتظری: من هم از اصغرفرهادی و مانی حقیقی انتظار نداشتم، کنعان را اینگونه تمام کنند...
نهاری: یعنی چه؟! این چه نگاهی است؟ خوب حالا فرض کنیم یکی دو پلان زودتر فیلم تمام میشد، چه فرقی میکرد؟
منتظری: نه بحث پلان نیست، بحث فکر است، من اصلاً دلم نمی خواست مینا و آذر ابنقدر آبکی و متظاهرانه و مسخره متحول شوند، اصلاً چه دلیلی داشت که اینها متحول شوند؟
نوروزی گوهر: ای کاش مثل کاراکتر فرامز غریبیان در شهر زیبا تغییر می کردند، اما اینگونه مسخره همه چیز ختم به خیر نمی شد، کاش امید در لایه عنوان کنعان شکل می گرفت، که تا قبل از سکانس آخر هم داشت اینگونه پیش میرفت...
نهاری: اما من فکر می کنم کنعان نمی توانست جور دیگری تمام شود، اتفاقاً بازگشت که درونمایه اصلی فیلم است، با همین پایان فعلی فیلم شکل می گیرد؛ یعنی می خواهید بگویید مانی حقیقی خودش نفهمیده که این پایان خوب است یا نه؟
نوروزی گوهر: ببین من فکر می کنم کاراکتر مینا در کنعان آنطور که برای ما در طول فیلم تعریف شد، در پایان فیلم خیلی غیرمنطقی و متظاهرانه به نظر می رسد که دست به این کار محافظه کارانه بزند...

منتظری: من هم این تحول مینا و اینطور ختم به خیر شدن همه چیز را عامل اصلی ضربه خوردن فیلم میدانم، اما به هرحال نکات مثبت فیلم بسیار بیشتر از نکات منفی بودند؛ یا بهتر بگویم پایان فیلم.
رکودزمستانی تولید فیلم کوتاه درقم

داوود رجبی، اگر به خاطر تلاش مداومش در حوزه تصویربرداری فیلم کوتاه تا به حال تقدیر نشده است، و اگر فیلم هایش (از فیلمکوتاه ماندگار «زندگی دوباره» گرفته تا همین دو سه تا فیلم پر زحمت اخیرش) همواره دست کم گرفته شده اند، و اگر هنوز در هیچ محفل و هفته و جشنوارهای به خاطر نقش موثرش در توفیقات فیلم های «آن مرد آمد»(سیف ا... یزدانی) و «ستاره ها چه میدرخشند»(اسماعیل میرزایی) و... در مقام تصویربردار نامی از او برده نشده، و حتی لوح و تندیسی از دست خودمان(بخوانید مسئولین سینمایی شهرمان) نگرفته است، این روزها نماینده پر سر و صدای فیلمسازان و خانواده سینمای کوتاه شهرمان، در اختتامیه فستیوال های آخیر بود و تندیس های زیادی را به عنوان فیلمساز قمی به قم آورد.گفتگوی زیر، به بهانه موفقیت های فیلم اخیر «آقکند»، در شهرگردی هایمان شکل گرفت و به ساختمان نیمه کاره یک سالن سینما در مجتمع ونوس قم منتهی شد؛ سالن سینمایی که نه هنور صندلی دارد، نه آپارات خانه، نه آپارات چی، نه پرده نمایش(!) اما حس «سینما» در آن جاری بود؛ احساس گرمی که در هوای سرد این روزها (و احوالات سرد تر این روزهای سینمای قم!) با یک فنجان چای داغ داغ از دست آپاراتچی (فرداهای؟!) این سینمای نیمه کاره تلفیق شد و به خاطراتمان پیوست، که از نظرتان میگذرد.
***
منتظری: ...حس عجیبی دارم، وقتی فکر میکنم یه روز قرار است در این سالن بنشینیم و به پرده اش خیره بشیم و فیلم ببینیم، و این شکل و شمایل سالن را به خاطر بیاوریم؛ شاید شرایط حاکم بر این گفتگو، شرایط استاندارد(!) و مرسومی برای مصاحبه نباشد، اما همین که در سالن سینما نشستیم به من سیگنال مثبت میدهد، نظر تو چیست؟
رجبی: واقعا" اینجا قرار است یک سالن سینما بشود؟ اگر اینطور بشود خیلی جالب خواهد بود وقتی که بعدا" من بشینم توی این سالن، که البته شاید الآن اسمش یک خرابه باشد(!)، و یاد الآن بیافتم...
منتظری: به هرحال این ذات سینما است که برای آدم خاطرات رو زنده کند، یا حتی مثل الآن که برای ما در این سینمای نیمه کاره قرار است اتفاق بیافتد، خاطره ایجاد کند و لحظه بسازد. اگر موافق باشی، بریم سراغ فیلم آخرت «آقکند» و یا نه، شاید بهتر باشد کمی از قبل تر شروع کنیم، تو چه زمانی فهمیدی فیلمساز شده ای؟ یا چه زمانی دیدی به سینما و فیلمسازی علاقه پیدا کردی؟
رجبی: (میخندد) خب انتظار نداشته باش زمان دقیقی رو بگم، اما اگر خیلی اصرار کنی(!) فکر میکنم که اواخر سال 77 بود که من کارت هنرجویی فیلمسازی داشتم(!)...
منتظری: همین انجمن سینمای جوان خودمان یا...؟
رجبی: آره آره انجمن خودمان، که البته من از طریق آشنا شدن با آقای دلاوری و توصیه ایشان آمدم انجمن...
منتظری: در اولین فیلم جدی ات سراغ چه موضوع و ایده ای رفتی؟ خیلی برایم جالب است که بدانم...
رجبی: اولین فیلم...؟ یک فیلم مستند خیلی دم دستی برای پایان نامه ام کار کردم که حتی الآن اسمش هم یادم نیست(!) اما خوشبختانه موضوع اش هنوز یادم مانده است؛ درباره یک کارگاه تولید کفش و کفش بود، اما فارغ از اون فیلم که خودم خیلی دوست اش ندارم، اولین فیلم جدی ام یک کار داستانی عجیب غریب یا یک جورایی آوانگاردبازی بود(میخندد) که درباره یک لحظه از زندگی آدم های روی کره زمین در بیمارستان بود، یک نوزاد که تازه داشت متولد میشد و یک پیرمرد بود که داشت از دنیا میرفت، اما در پایان فیلم این نوزاد بود که از دنیا رفت و پیر مرد زنده ماند...
منتظری: وای... اسمش «زندگی دوباره» بود، درست میگم؟ من اون فیلم رو در هفته فیلم و عکس دیدم، به نظرم اون دوره باید جایزه میگرفت، که یادمه نگرفت، موضوع خیلی خیلی خوبی برای فیلم کوتاه بود، نمی دونستم اون فیلم هم کار تو بوده، بهت تبریک میگم. اما اگر واقعیت را بخواهی من و شاید خیلی از بچه ها، تو رو بیشتر به عنوان یکی از چند تصویربردار موفق و درست میشناختیم، و بواسطه تلفیق این چند فیلم اخیری که تصویربرداری کرده بودی با فیلم هایی که خودت کارگردان بودی، کمی سردرگم بودیم، اما خودت بگو تصویر برداری، کارگردانی یا اینکه فیلمساز؟!
رجبی: هنوز نمی دانم آینده قرار است چه اتفاقی بیافتد و اصلا" خواهم بود یا نه(!) اما چیزی که درباره گذشته خودم فکر میکنم این است که من چون از همان ابتدا به تصویربرداری حرفه ای نگاه میکردم، بدون اختیار از سال 80، کارم را در حوزه تصویربرداری هم پیش بردم، خوب من میخواستم تجربه کنم، به نظر من تصویر بردار نباید تنها دوربین را بکارد، فوکوس کشی کند، و وقتی کارگردان حرکت داد برود ضبط... من فکر می کنم یک تصویر بردار علاوه بر اینکه باید کار تکنیکی اش را بلد باشد، باید خلاقیت هم داشته باشد، باید با کارگردان هم ایده باشند چراکه تصویربردار چشم فنی و دست تکنیکی کارگردان است...
منتظری: به نکته خوبی اشاره کردی؛ اما باید متاسفانه اقرار کنیم غالب آثاری که در قم تولید میشوند، از لحاظ تکنیک تصویربرداری و متعاقبا" زیبایی شناسی بصری، بسیار ضعیف هستند، نمیدانم اشکال کجاست، شاید تعامل کارگردان و تصویربردار که سر بسته به آن اشاره کردی، در کنار کمبود امکانات فنی و مالی سر منشاء این ضعف باشند...
رجبی: البته این ضعف در همه آثار و تولیدات قم نیست، ما اتفاقا" آثار برجسته ای هم داریم که در سطح استاندارد ملی و فراملی هستند، و خوشبختانه ما تصویربرداران با استعدادی هم داریم که دارند خیلی خوب کار میکنند، و کارهای استانداردی انجام داده اند، اما مشکل آنجا آغاز میشود که این تصویربرداران سر صحنه تبدیل میشوند به یک عامل فنی، یک نیرو برای ثبت هر آنچه جلوی رویش قرار دارد، بدون هیچگونه تعامل و درگیری ذهنی و فکری با آنچه دارد جلوی رویش اتفاق میافتد، و نتیجه حاصل از این عدم رابطه حس صحنه را از بین میبرد...
منتظری: ...تا حدی قبول دارم، به هرحال یک تصویربردار باید به آنچه جلوی لنزش اتفاق میافتد علاقه مند باشد، اما شاید یکی از عوامل همرا نشدن تصویربردار با پروژه، حذف اجباری و یا حتی نا آگاهانه مرحله پیشتولید باشد؛ مرحله ای که تصویربردار و مجموعه عوامل یک فیلم با هم مچ میشوند، اما بریم سراغ «آقکند» و اینکه چگونه شکل گرفت؟
رجبی: خب داستان این فیلم، داستان زندگی و کودکی خود من است. معلم این فیلم، همان معلم کلاس اول ابتدایی من است...
منتظری: یعنی قدمت این فیلمنامه برمیگردد به...
رجبی: (میخندد) نه اینقدر که تو تعجب کردی(!) اما واقعیت اش اینست که این ایده را خیلی وقت بود که داشتم ، ولی مابهازا های دراماتیکی اش را پیدا نمیکردم، گذشت و گذشت تا سال پیش، سر صحنه فیلم «آن مرد آمد» که در زمستان و برف و سرما و... کار می کردیم، احساس کردم جنس داستانی که در ذهن من است، با اتمسفر حال و هوای برفی همخوانی دارد...
منتظری: فیلم مدیون همین فضا و حال و هوایش است، همین صمیمیت و صداقت سوار بر فضای فیلم است که ضعف ها و یکسری پیرنگ های سست فیلم نامه و روایت فیلم را پوشانده است... اما تصویربردار کار خودت بودی؟
رجبی: بله، تصویربردار خودم بودم...
منتظری: چرا؟!! نتوانستی به شخص دیگری اعتماد کنی یا دلیل دیگری داشت؟
رجبی: نه بحث اعتماد نیست، خب اگر آدم بخواهد میتواند کمی بیشتر سخت گیر و سخت پسند باشد، بیشتر وسواس به خرج بدهد، اما متاسفانه شرایط بدی که در پیش تولید برای من و فیلمام پیش آمد، و همچنین یک سری بد قولی ها و اینکه پشتم را خالی کردند، در نتیجه نتوانستم با یک نفر به عنوان تصویربردار هماهنگ بشوم، که البته به خاطر همین هم خیلی ضربه خوردم...
منتظری: ...در آن شرایط سخت که باید از طرفی مدیریت و کارگردانی صحنه و از طرف دیگر تمرکز بر یک کار فنی مثل تصویربرداری را هدایت می کردی، احتمال میدهم این فشارها به مانعی برای نگاه خلاق تبدیل شده اند، و شاید اگر کمتر حواست به چینش نور و قاب بندی و فوکوسکشی و وایت بالانس بود، میتوانستی خیلی بیشتر به جزییات بپردازی و حتی بعضا" تغییراتی را اعمال کنی... نظر اشتباهی دارم؟
رجبی: خب درست میگی... من هم نمیخواهم از فیلم ام دفاع کنم، فیلم من همین است، اما این را میگویم که اگر من در هنگام پیش تولید یک حامی داشتم، کمی وضعیت متفاوت تری پیدا میکردم، چراکه من فیلمنامه آقکند را به چند ارگانی که مدی حمایت از فیلم کوتاه هستند ارائه دادم، اما آنها حمایت نکردند، خیلی برایم عجیب است، این فیلم الآن در همین یک ماه گذشته به بخش مسابقه دو جشنواره تخصصی ملی(رویش - دانشجویی) و یک جشنواره بین المللی(رشد) راه پیدا کرده است و اتفاقا" در هر سه این جشنواره ها جزء آثار برتر بوده و مقام کسب کرده است...
منتظری: ...جشنواره ستایش خوزستان را از قلم انداختی...
رجبی: ...درست است، شنیدم که آنجا هم رفته است، اما صحبت من چیز دیگری است، میخواستم بگویم خب اگر مسئولین فرهنگی-سینمایی استان همچون اداره ارشاد یا حوزه هنری من را حمایت میکردند، هم من میتوانستم فیلم بهتری را در سطح کمی و کیفی بالاتری بسازم و هم این افتخارات در کارنامه و گزارش آنها ثبت میشد... اما نمی دانم چرا مقوله تولید فیلم کوتاه را نمی نشینند و آسیب شناسی نمیکنند و کاری از پیش نمی رود... انگار تولید فیلم در قم هم مثل هوای سرد اینجا(سالن نیمه کاره سینما) در یک رکود زمستانی بسر میبرد...
منتظری: ...البته این بحث، بحث مهمی است. اما خیلی برایم جالب است تو که یکی از فیلمسازان بیحاشیه هستی و همیشه سرت به فیلمسازی است هم داری به این مساله اشاره می کنی، چون اخیرا" من در هر محفل و نشستی بودم فیلمسازان داشتند درباره اتفاقا" همین حوزه تولید فیلم صحبت میکردند، به هرحال برای اینکه بخواهیم از این بحث بگذریم و همین جا تمامش کنیم باید بگویم تا وقتی یا تلوزیون (مثل همین شبکه نور که کنار دستمان است اما...) و یا یک ارگان قدر دیگری همت به توزیع و عرضه فیلم کوتاه برندارد، کاری از پیش نمیرود؛ شاید تنها راه پخش و نمایش فیلم کوتاه در یک سانس خاص در سالن سینما یا نمایش هفتگی در یک فرهنگسرا و یا اینکه به طور مداوم یک ساعت در هفته از باکس پخش تلوزیون(محلی؟!) به این محصول فرهنگی اختصاص پیدا کند، تنها راه حل حرکت چرخ فیلم کوتاه باشد. اما برگردیم به «آقکند»، برای نقش معلم به جزء اسماعیل میرزایی گزینههای دیگری هم داشتی؟
رجبی: خب همونطور که گفتم، من این داستان و شخصیت را از مدت ها پیش در ذهن ام داشتم و به نوعی با آن کلنجار میرفتم، اما همیشه فکر میکردم یک شخصیت با چهره ای شبیه چهره آقای رضا ابوذر به فیلم من میخورد، اتفاقا" تا وقتی قرار بود کلید بزنم هم اولین گزینه ایشان بودند، تا اینکه برایشان کار پیش آمد و در مجموع نتوانستم از تجربیات ایشان استفاده کنم، اما در مورد اسماعیل میرزایی باید بگویم که او یک بازیگر تمام و کمال است، یک بازیگر کامل با تعاریف و ویژگی های حرفهای... البته من وقتی داشتم انتخاب بازیگر میکردم او داشت فیلم خودش را میساخت وشنیده بودم یکی دو پروژه دیگر در پیش دارد، ولی وقتی فیلمنامه را با او در میان گذاشتم، یک سری نکاتی را درباره شخصیت اصلی فیلم، معلم، و ارتباط اش با فضا و پیرامون اش را برایم روشن کرد، که من یک لحظه احساس کردم او از من که این همه سال با این شخصیت زندگی کردهام، به این شخصیت و حس و حال داستان نزدیک تر است، و شاید این مساله هم برگردد به بکگراند مطالعاتی و تجربیات شخصی او، چراکه زمانی معلم و مدرس همین جور فضاها بوده است؛ بالاخره یکروز به اسماعیل گفتم فقط او میتواند این شخصیت را بازی کند، اولش انتظار داشتم بگوید «دست بردار!» اما نگفت و با همان صداقت و صمیمیت همیشگی اش قبول کرد که تجربیات اش را سر صحنه من بیاورد...
منتظری: رابطه اش با فضای فیلم و لوکیشن چطور بود؟ آخر این بازیگرها و تک شخصیتها که محور میشوند، در این چنین فضاهایی میتوانند بر دیگر نابازیگرها هم تاثیر مثبت بگذارند و هم تاثیر منفی...
رجبی: اتفاقا" همین طور هم شد و آقای میرزایی خیلی تاثیرگذار بودند، البته مثبت؛ چراکه بواسطه ارتباط صمیمی که با تمام بچههای اهل آن روستا و لوکیشن مان برقرار کرد، فضا را خیلی بیشتر از آنچه من انتظار داشتم تلطیف کرد، او کاری کرد مردم آن روستا از دوربین واهمه نداشته باشند و راحت جلوی دوربین بازی کنند و دیالوگشان را بگویند، حضور اسماعیل میرزایی خیلی من را یاری داد که همین جا از او تشکر میکنم...
منتظری: گفتی بر فضایی که کار میکردید، شرایط دشواری حاکم بود، چند روز کار کردید؟
رجبی: حمید باور کن یادم نمیآید(!) چون واقعا" شرایط سختی داشتیم، فکر کنم یک هفته یا ده روز بود که تا کمر در برف بودیم و کار میکردیم، اما فضای صمیمی و مهمان نوازی مردم روستا از یک طرف و از طرف دیگر برخورد حرفه ای دوستانم آقایان جمال بیات و علی احمدی در طول مرحله تولید نگذاشت دلسرد شویم...
منتظری: همین چهار نفر بودید؟ پس خیلی باید سخت گذشته باشد...
رجبی: (میخندد) نه من از این سختی های فیلمسازی لذت میبرم، البته فکر میکنم همه فیلمسازان همین وضعیتی داشته باشند...
منتظری: (باخنده) همه فیلمسازان؟! البته نمیخواهم به بعضی فیلمها با موضوعات ساده و ساختار تک پلان و... اشاره کنم(!)، گذشته از شوخی که آنها هم خودشان میدانند این حرفم یک شوخی بود، در پایان میخواستم به یکی دو مورد درباره «آقکند» اشاره کنم؛ اینکه فیلم علیرغم جذابیت هایی که از صمیمیت و صداقتاش به دست آورده است، در بحث داستان و شخصیت، خودش تکلیفش را با خودش معلوم نمیکند، چراکه ما میتوانیم این سوال را بپرسیم این شخصیت از کجا آمده و به کجا میرود و چرا در طول فیلم هیچ پسزمینه ای از این معلم و همچنین آدم های روستا داده نمیشود... اما به هرحال امتیازات مثبت آنقدر زیاد هستند که میتوان فیلم «آقکند» را یکی از آثار برتر تولیدات سال جاری در شهرقم بحساب آورد و به همین خاطر دوباره به تو تبریک میگویم. در پایان تشکر میکنم و اگر نکته ای باقی مانده است...

رجبی: خیلی متشکرم از لطف تو، در اینجا میخواستم از همسرم که همیشه همیار و کمک من بوده است تشکر کنم.
راه حل ساده برای معضل پیچیده

سینما تربیت قم، فارغ از همه کاستی ها و کمبودهایش، یکی دو خصیصه منحصر به فرد دارد؛ اول اینکه به لحاظ جغرافیای شهری در موقعیت قابل قبول و مناسبی واقع شده است، چراکه در همه جای دنیا، این عامل مهمترین و موثرترین فاکتور برای جذب و همراه داشتن مخاطب در «سینما» بشمار میرود. دومین ویژگیاش نیز همین فیلمهایی هستند که به اکران درمیآورد؛ فیلم هایی که -معمولا"- هنوز سر سوزنی انگیزه رفتن به سینما را در مخاطب ایجاد میکنند و حتی بعضا" ارزش نشستن روی صندلی های عذابآور این (سالن؟!)سینما را دارند، و میتوان به بهانه ارزش سینمایی این فیلمها و همچنین احترام به شان و ذات سینما، ابلهانه سر و کله زدن با پرسنل و دربان و کنترلچی و... اش را تحمل کرد و توهینها و تفکیکها و تحقیرها را ندیده گرفت؛ و انگار دیگر عادت کردهایم و میتوانیم سرمان را پایین بیندازیم و به روی خودمان نیاوریم و افسوس نخوریم و خجالت نکشیم که (بهترین؟!) سینمای شهرمان اینگونه شرایط تحقیرآمیزی دارد، ماهها و فصلها و سالها(!!!) گذشته است و انگار هیچ مسئول و ارگانی نیست که به فکر پاسخگویی به سینما (و مخاطبانش) در شهر قم باشد. «آواز گنجشکها»، گذشته از حاشیههایی که از عنوان کارگردان پر سر و صدایش و همچنین تبلیغات مداوم مطبوعات و رسانهها و جنجالهای ناشی از رفتار و گفتار بیپیرایه و طنز بازیگر نقش اولش -رضاناجی- کسب کرده است، فیلم چندان مستحکم و قابل دفاعی نیست. نقطه نظرات زیر گزیدهایست از گفتگویی صمیمی با رضا نوروزیگوهر(فیلمساز) و علیرضا رحیمی(نویسنده) که پیرامون سینما شکل گرفت و به «آواز گنجشکها» منتهی شد.
***
منتظری: «آواز گنجشکها» را آخرین ساخته مجیدی را دیده اید؟ اینکه روی نام مجیدی آکسان میگذارم بخاطر اینست که فکر به نظرم تماشا و بررسی این فیلم بدون شناخت پرونده پر فراز و نشیب شخص کارگردان اش، کمی غیر ممکن به نظر میآید، خوب مجیدی یکی از متفاوت ترین فیلمسازان بعد از انقلاب به حساب میآید...
نوروزی گوهر: همینطور است، به هرحال اشاره به این نکته هم خالی از لطف نیست که مجیدی کسی است که سینما را با بازیگری شروع کرد و البته خیلی خوب هم شروع کرد، و سپس با کمی تاخیر نسبت به هم ردیفان فعلی اش وارد حوزه کارگردانی شد...
منتظری: بنظرم در بازیگری هم موفق بود، برای مثال بایکوت... اما فکر میکنم الآن نام مجید مجیدی بیشتر به دنبال آثار پر سر و صدایش که از فیلم جدی «رنگ خدا» و متاسفانه فیلم کودکانه(!) و مضحک «بچه های آسمان» شناخته شد، اما در حال حاضر مجیدی چه جایگاهی دارد؟
رحیمی: الآن یک فیلمساز ساده و متوسط دولتی است...
منتظری: خودش که خیلی اصرار دارد بگوید و میگوید که مستقیما" از هیج ارگان دولتی حمایت نمی شود...
نوروزی گوهر: خوب نمیدانم اسم این همه رانت و حمایت چیست؟! اسم اش فیلمساز دولتی یا حکومتی باشد یا هر عنوان و لقب دیگر، اما مبرهن است که مجید مجیدی فیلمسازی است که بهرحال شامل یکسری از حمایت ها بوده و هست...
رحیمی: اما اتفاقا" من در تیتراژ این فیلم دقت کردم که تهیهکننده خودش است...
منتظری: ولی سرمایه گذاران شهرداری و بهزستی و خودش...
نوروزی گوهر: به هرحال فارغ از تیتراژسازی که یک هنرجوی ساده و کمهوش فیلمسازی هم از ماهیت سهل و ساده آن مطلع است، مجیدی یکی از فیلمسازان دوره من و شما به حساب میآید که تحت حمایت درست و حرفه ای دارد فیلم می سازد، حمایتی که البته لازم و ضروری است و برای فیلمساز امتیاز منفی بشمار نمیرود، اما در صحبت قبلی ام میخواستم به این اشاره کنم که این جنس حمایت دولتی که مجیدی زیرک به آن دسترسی دارد، برای همه فیلمسازان و کسانی که برای سینما ( نه هدف دیگر!) تلاش میکنند وجود ندارد...
منتظری: فکر نمیکنم این رابطه چندان پیچیده باشد(!) خوب مجیدی دارد تحت یکسری دستور العمل های وارده و یکجور باید و نباید فیلم میسازد، و اساسا" نگاهش به کارکرد سینما همین تبدیل شدن به معلم اخلاق است...
رحیمی: قبول دارم و البته اگر یک نگاه اجمالی به کارنامه مجیدی بیندازیم میبینیم که هرگاه مجیدی به این پند و تندرز گویی نزدیک شده و از سینما فاصله گرفته، ضربه خورده است...
نوروزی گوهر: مثل «بیدمجنون» که چندان توفیقی در بر نداشت، اما یک نکته دیگر که در مورد مجیدی مهم است باید قبول کرد که مجیدی سواد سینمایی دارد و به طور کل سینما را میشناسد، حتی همان فیلم های اولش با وجود اینکه خام بودند اما رگه هایی از سواد بصری و سینمای مبتی بر تصویر را در خود داشتند...
رحیمی: درست است، مجیدی فیلمها یش را بر مبنای تصویر میسازد و اتفاقا" چه در مرحله انتخاب بازیگر و چه در گفتارنویسی، بر مبنای رسیدن به سینمای تصویر-محور قدم برمی دارد، و داستان هایش را با تصویر میسازد. و همچنین در سینمای مجیدمجیدی سینمای لانگشات این کارگردان حائز اهمیت است چرا که مجیدی خیلی خوب می تواند از کارکرد نمای لانگشات در فیلماش استفاده کند؛ نماهای بسیار چشمگیر و جذاب، بدون اینکه خواسته یا ناخواسته به شکل نوعی کارت پستال دربیایند، در کلیت فیلم می نشینند و به طور کلی فیلمبرداری یا به عبارتی تصویر پردازی مناسب و صحیح آثار مجیدی از نقاط قوت وی به حساب می آیند...
منتظری: اگر بخواهیم کمی بیشتر به «آوازگنجشکها» معطوف شویم، با فیلمنامه و داستان فیلم شروع کنیم که با وجود پرداخت روان اما یک احساس ضعف داستان پردازی در این فیلم برای من تداعی شد...
نوروزی گوهر: خب ببینید آثار مجیدی معمولا" متکی بر قصه نیستند، نمیخواهم بگویم ضد قصه اما به طور کل کلیت فیلم مبتنی بر کشمکش های معمول ومرسوم نیست...
منتظری: اتفاقا" در یک جلسه خودمانی با فیلمسازان جوان که همین یک هفته پیش در حاشیه جشنواره رویش مشهد برگزار شد، ایشان اشاره کردند معمولا" هرکسی فیلمنامه فیلم هایش را می خواند اول میگوید فیلم خوبی نمی شود، حتی در پیدا کردن تهیه کننده گاهی با مشکل مواجه میشود، شاید فیلم هایش اساسا" بر مبنای فیلمنامه و داستان نیست...
نوروزی گوهر: اتفاقا" من این را یک امتیاز مثبت برای فیلمساز میدانم؛ اینکه از لحظه های عادی زندگی و داستان های کوچک و ساده میتواند سینما و لحظات ناب خلق کند...
منتظری: اما «آواز گنجشک ها» پرداخت خوبی دارد، گذشته از مشکلاتم با محتوای فیلم و اینکه بخواهیم بر اساس یکسری دستور العمل ها و باید و نبایدها به سینما نگاه کنیم، فکر میکنم کلیت ساختاری فیلم قابل قبول است... نه؟
نوروزی گوهر: قابل قبول است اما مگر انتظاری جزء این میرفت؟ وقتی سه برابر(!) زمان، هزینه و امکانات تولید برای یک فیلم استاندارد را در اختیار یک فیلمساز با این همه تجربه و سابقه بگذاری، نتیجه ای غیر از این فیلم به دست میآید؟!
رحیمی: شاید ما انتظار کمی داریم، اما با این همه امکاناتی که در اختیار یک فیلمساز قرار میگیرد فکر میکنم باید نتیجه بهتری حاصل میشد...
منتظری: ولی یک نیرویی در «آواز گنجشک ها» هست که فیلم را روان میکند...
رحیمی: فکر میکنم مجیدی قصد خودنمایی ندارد، و این امتیاز وی به حساب میآید، برای مثال در نماهای هلیشات فیلم مشخص است که کارگردان نمیخواهد بگوید مخاطب ببین من نمای هلیشات در فیلم گذاشتم...
نوروزی گوهر: من فکر میکنم مجیدمجیدی وقتی در مقام کارگردان قرار میگیرد با بیبننده اش راحت برخورد می کند، صمیمی است، قصد خودنمایی ندارد و اتفاقا" این برخورد بدون واسطه اش است که فیلم را روان و صمیمی می کند...
منتظری: خب یک مساله دیگر در رابطه با «آواز گنجشک ها» که باعث شد من در پایان احساس کنم از فیلم خوشم نیامده است، همین برخورد صمیمی مجیدی با مخاطب است که شاید بهتر باشد اسم اش را بگذاریم برخورد ساده انگارانه؛ من احساس کردم مجیدی مخاطب اش را احمق فرض کرده است و سعی کرده با خلق یکسری داستان های پندآموز نقش یک معلم اخلاق را بازی کند، نصیحت کند و اتفاقا" در این مسیر برای معضلات پیچیده راه حل های ساده انگارانه ارائه دهد...
رحیمی: خب این مساله برمیگردد به شان مجیدی که خودش را یک بچه مذهبی مسجدی از خانواده متوسط می داند و می خواهد معضلات اجتماعی را از نگاه خودش مطرح کند و اتفاقا" راهکار و راه حل بدهد، و حتی من احساس کردم مجیدی دارد فقر را یک جور مقدس جلوه می دهد که این رویکرد کمی آزار دهنده است...
نوروزی گوهر: من هم در چند جای فیلم خنده ام گرفت؛ جاییکه احساس کردم مجیدی دارد یک دنیای مسخره ای را خلق می کند که در این دنیا هر عملی عکس العملش را می بیند و از این جور درس اخلاق دادن ها که اتفاقا" مجیدی در این لحظه های فیلمش از سینما فاصله گرفته و به سطح آمده است...
منتظری: و متاسفانه این نگاه و ترویج این فضای گلخانه ای و پاستوریزه به اخلاقیات در آثار اجتماعی دارد تعمیم پیدا میکند و الگو سازی میشود...
نوروزی گوهر: من فکر می کنم این نوع برخورد با خوبی و بدی کمی خطرناک است؛ و از یک فیلمساز مثل مجیدی توقع نمی رود که اینگونه برخورد کند، در مورد فقر هم که باید اشاره کنم من نمی دانم چرا در سینمای ایران همه کسانی که همیشه درباره سیاه نمایی میگویند و به دیگر فیلمسازان اعتراض می کنند، چرا وقتی به مجیدی می رسند تابلوشان را پایین می آورند، اتفاقا" سیاه نمایی و تحقیر فقرا در فیلم های مجیدی خیلی وحشتناک تر است، و حتی مجیدی به فقرا می گوید اگر به شهر رفتید دوباره برگردید، با همان فقر بسازید و قانع باشید و فقر برای شما حسن است، به نظر من این خیلی وحشتناک است که یک فیلمساز فقرا را تشویق به ماندن در همان سطح کند...
رحیمی: این نگاه، یک نگاه انسانی است اما به عقیده من مجیدی از نگاه انسانی صرف نظر می کند و با نگاه اعتقادی به قضیه نگاه می کند، می گوید شرف ات را حفظ کن و قانع باش...!
نوروزی گوهر: خوب این تفسیر به عقیده من یعنی یک جور پاک کردن صورت مساله، همان فیلمفارسی های قبل از انقلاب هم همین نگاه قانع باش و خوش باش را ترویج می دادند... اما مجیدی صورت مساله را پاک کرده است، چراکه شهر این همه خوبی دارد ولی خوبی های شهر کجا هستند؟ مخاطب شهری از نگاه مجیدی کجاست؟ من فکر می کنم کجیدی وقتی رود سراغ شهر و آدم های طبقه بالای شهر و آدم های طبقه پایین و یا آدم های حاشیه شهر، خیلی سیاه و سفید برخورد می کند...
منتظری: و یک مساله دیگر اینگه درباره مادیات آن برخورد را می کند؛ اینکه هر چیزی که به مادیات مربوط باشد بد است و باید دوری کرد...
نوروزی گوهر: ...اتفاقا" چون الآن مجیدی را دارند به عنوان طلایه دار سینمای دینی مطرح میکنند بگذارید این را بگویم که ما این همه حدیث و سفارش داریم که مادیات باید در زندگی ما به اندازه باشند، و اگر به اندازه باشد خوب است، اما مجیدی در این فیلم دارد مادیات را به طور کل نفی می کند و به نظر من این کاملا" یک رویکرد ضد دین است، مگر هر مادیاتی از این دنیای زیبا قرار است آوار بشود و بریزد روی سر ما آدم های روی این کره خاکی؟ من فکر می کنم مجیدی یک تفکری که از ریشه غلط است را در حاشیه این فیلم بیان کرده است...
رحیمی: همینطوره... و فکر می کنم به دلیل اینکه مجیدی خیلی سیاه و سفید برخورد می کند نتوانسته برای لین معضلاتی که مطرح کرده است، راه حل ارائه دهد؛ برای مثال اصلا" مناسبات شهری در این فیام سر جای خودشان واقع نشده اند، یعنی این فیلم اصلا" برای آدم شهری کارکرد ندارد و برای آدم های شهری خنده دار است، مجیدی نه آدم های شهر و نه شهر را خوب نشناخته است، همان آدم های دزد در شهر و آدم هالو که از روستا آمده و... در که فیلم های فارسی بودند در این فیلم تکرار شدند. یک مساله دیگر از جنیه فیلمنامه باید اشاره کنم در این فیلم یک سری قرار داد ها از قبل بسته شده است که یکی مغلوب بشود و یکی غالب و نتوانسته است درام را به نمایش تبدیل کند، چرا که نه گفتگویی مطرح شده است و نه تنشی ایجاد شده است و این ناشی از برخورد پاستوریزه اعتقادی به مسایل اجتماعی است.
منتظری: به هر حال اگر مجیدی تلاش نمی کرد که خود را بعنوان یک معلم اندرز گو در سینمای ایران مطرح کند، قطعا" آواز گنجشک ها به یک فیلم عمیق تر تبدیل میشد؛ چراکه آواز گنجشک ها اوج نصیحت های اخلاقی- سینمایی مجیدی بحساب می آید. در پایان از شما تشکر می کنم.
کابوس کدام رؤیا آقای مجیدی؟!

هفته گذشته، اتفاقی شگفتآور و بیسابقه در تاریخ مناسبات میان تلویزیون(ملی؟!) و بخشهای مشخص و گزینششدهای از فعالان سینمای ایران رخ داد، که شاید بررسی صحیح و تحلیل درست اینگونه اتفاقات(محیر الوقوع)، بتواند ما را در شناخت بعضی روابط پنهانی، نهانی و عوامل تاثیرگذار در پیشبینی چگونگی و همچنین میزان فروش فیلم در گیشه سینمای ایران، یاری دهد؛ شبكه دو سیما، در حالی كه فیلم سینمایی «آواز گنجشكها» ساخته مجیدمجیدی، هنوز روی پرده سینماهای كشور است، یک فیلم مستند مفصل، خوشساخت و یكساعتهای از پشتصحنه آن فیلم را پخشكرد، و نوع رایگان و بیمشابهی از رپرتاژ آگهی(!) برای یك فیلم را --بیپروا و بدون سر سوزنی رودربایستی-- بهنمایش گذاشت؛ خدمتی كه هیچگاه برای دیگر آثار سینمای ایران، با هر میزان اهمیت سینمایی، ارزش انسانی ، افتخارآفرینی ملی-ایرانی و...، رخ ندادهاست، حتی یکبار. وجه آشكار این نگاه و تبعیض --که درک و فهم آن چندان نیازی به سواد تلوزیونی و آگاهی از تقسیم بندیهای کارشناسی شده مبتنی بر علم مخاطبشناسی در کنداکتور تلوزیون ندارد-- آنجا مشخص شد كه این فیلممستند تبلیغاتی، در بهترین ساعت پخش تلوزیون در ایران، یعنی بین 9 و 10 شب بهنمایش درآمد، زمانیکه تقریباً همه تلوزیون بینها در منزل در حال صرف شام، سری به شبكههای تلویزیونی داخلی میزنند؛ بعلاوه، تیزرتبلیغاتی این فیلمتبلیغاتی(!!!)، بارها و بارها، و در ساعات مختلف شبانهروز پخش شد، كه رندانه نمایش این مستند پشتصحنه را همپای یک فیلم سینمایی مستقل، مهم و شاخص بهباور مخاطب خویش میرساند، و رسانید؛ و همچنین بسیاری از عبارات بهكار رفته در گفتار متن فیلم (با صدای استاد جلال مقامی كه همكاری در پروژهای چنین فرمایشی از نسل و شأن او بعید مینمود) با چنان اغراق و ابراز ادارت ناب نسبت به كارگردان فیلم اصلی همراه بود، كه مشابه آن حتی درباره حافظ، سعدی و مولانا نیز از سوی ناظرینپخش شبكههای تلویزیون ما، حذف به قرینهی ممیزی خواهد شد! فیلم پشتصحنه مورد اشاره، با تكیه بر سادگی و بیخبری عموم از فرآیند تولید در سینما، مرحله تولید فیلم «آواز گنجشکها» را بهشکل غریبی دشوار و رویاگونه تصویر کرده بود، که مخاطب را وا میداشت در حین و پس از تماشای فیلم برای این همه زحمت و تلاش و پشتکار و ممارست، دل بسوزاند و عوامل فیلم و کارگرداناش را بهخاطر شکیباییهای قدیرشان تحسین کند و بگوید، آفرین؛ از عنوان نارسیست «كابوس یك رؤیا» که هم دشواری تولید «آواز گنجشكها» را كابوسوار معرفی میكرد و هم خود فیلم را رؤیاگون میانگاشت گرفته، تا تأكید مكرر بر این كه «تكتك پلانهای این فیلم سخت و نفسگیر بود»، یكسره میخواست بهسیاق منتگذارانه خود تلویزیون، «زحمات شبانهروزی همكاران» را به رخ مخاطب و بینندهاش بكشد و با استفاده از همان سادگی تظاهری فیلم اصلی، مخاطبدلسوخته را به دیدن فیلمی كه مثلاً چنین پرزحمت بوده، وادارد. از عجیبترین ویژگیهای «كابوس یك رؤیا» باید به تعابیری اشاره کرد، كه در وصف دشواریهای فیلمبرداری سكانسهای خیابانی فیلم بهكار برده است؛ از اشاره به اینكه «برای هر پلانی باید 10 جور مجوز میگرفتیم: مجوز شهرداری، مجوز نیروی انتظامی، مجوز حمل شترمرغ و...» که همگی سادهانگارانه، دشواریهای ساخت این فیلم پر زحمت را برای مخاطب تشریح و تفسیر میکرد. میتوان پرسید كه مگر مثلاً «داریوش مهرجویی» و «مسعود كیمیایی» و «بهمن فرمانآرا» و «حمید نعمتالله» «رخشان بنیاعتماد» و بقیه و بقیه [حتی همین یعقوب اکبریان خودمان!] برای فیلمبرداری نباید چنین مجوزهایی تهیه كنند، كه همكاران و همیاران و همراهان آقای مجیدمجیدی، فیسبیلا...، با آن همه امكانات و تجهیزات، و همچنین زمان طولانی فیلمبرداری و چاشنیها و حمایتهای استثنایی نهادهای رسمی و دولتی --كه نمونه باورنكردنیاش همین تبلیغات تلویزیونی كنونی است-- از تلاش و دوندگیهای متعددشان در تهیه مجوزها، ناله سر میدهند؟! و مگر بقیه این فرصت و رانت را مییابند تا از مراحل مختلف و روند تولید فیلمشان، بهمثابه ابزاری قدر برای جلب و جذب مخاطب، در اوج ساعات پخش تلویزیون، استفاده كنند؟! این فیلم تبلیغاتی که بیشتر شبیه تیزری یکساعته(!) برای تهیه کننده[ها]یش بهحساب میآمد، بهدنبال همان رویکرد استفاده از سادگی و بیخبری بیننده عام، بارها بدیهیترین عناصر صنعت سینما و حرفه فیلمسازی را --با لحنی همچون مستندهای علمیآموزشی برنامه نونهالان-- برای بینندهاش توضیح میداد، تا ثابت شود توجیه تصویربرداری پشت صحنه، نه برای استفاده در موادی همچون بخش پشتصحنه دی.وی.دی فیلم، بلكه اختصاصاً و با برنامهریزی سودجویانه قبلی، برای همین پخش تلویزیونی --با عامترین سطح بیننده-- تدبیر شدهاست. در این مسیر، چندان بعید بهنظر نمیرسد كه سادهنگری به خطاهای اساسی هم منجر شود و در نتیجه، فیلم گاهی تعریف غلط و نادرستی، از برخی عناصرهنری و پدیدههای سینمایی ارائه داد؛ «رضا ناجی» را بازیگر حرفهای نامید، توجه نمیکند كه تعدادی فیلم بازیكردن یا دریافت تمام و کمال دستمزد، معادل تئوریك مناسب و درستی برای تعبیر «بازیگر حرفهای» محسوب نمیشود. اگر «آقناجی» كه خود و فردیت و لهجه و رفتار و واكنشهای شخصی خود را جلوی دوربین بهنمایش میگذارد، فقط بابت تعدد حضور دربرابر دوربین فیلمبرداری، حرفهای تلقی شود، بازیگران كردزبان ثابت دو سه فیلم ابتدایی کارنامه «بهمنقبادی» --كه انگار قرار نیست برخلاف تلاشمان اسمشان را به خاطر بسپاریم-- كلی حرفهایاند! مجموعه این امکانات و امتیازات، در هر كشور و هر نظام سینمایی، تنها به برخی فیلمسازان اعطا میشود. تیزرهای بیشمار «آواز گنجشكها» و امکانات تبلیغاتی و بیسابقهای كه تلویزیون برای «دعوت» حاتمیكیا مهیا کرده است، و برای نخستین بار در تاریخ سینمای ایران، تك تك بازیگران فیلم را در مكالمهای خصوصی با دوربین/بیننده، به عامل فراخواندن او برای تماشای فیلم تبدیل میکند، جلوههای آشكار و مبرهنی از برخورداری این فیلمسازان از آن امتیازات است؛ مشكل اینجاست كه آنان خود این مقبولیت و مطلوبیت در نگاه رسمی را انکار کرده و اتفاقا" اصرار دارند انبوه تبلیغات فیلمهایشان را همچون آثار معمول بخش خصوصی یا سینمای مستقل، هزینهبر و بهدور از تبعیض قلمداد کنند(!)؛ آیا واقعا" به دیگر آثار امروز سینمای ایران همچون «ریسمان باز» یا «كنعان» یا «مینای شهر خاموش» فرصت پخش تیزری همچون تیزرهای «دعوت» یا مستندی از نوع پشتصحنه «آواز گنجشكها» داده میشود؟! و اگر روزی چنین اتفاق نادری امکان وقوع یابد، آنان امكان پرداخت هزینههای واقعی و بیتخفیفاش را خواهند داشت؟
پایانبندی مستند «كابوس یك رؤیا» بدون هیچگونه رودربایستی تاکید میکرد که «ما فیلم را برای تماشای شما ساختهایم»، و این رویکرد، سرشت تحمیقگرایانهاش را بهخوبی نشان داد، و بهگمان من اکیپ تلبیغاتچی پروژه «آواز گنجشکها» پس از کلی تفکر و تامل، برای بهراه انداختن «بشتابید، بشتابید» در گسترهای همچون طیف گسترده رسانه ملی، ابزاری مناسبتر از پخش تیزر یک ساعته همزمان با اکران فیلم، نیافتهاند.